تبلیغات
مَن و... مَنـــ ـ ـ - مطالب درس اخلاق

برگی از جهل زمان

یکشنبه 14 آبان 1396 04:37 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 

توی دنیایی که مردم از فوران اطلاعات به خودشون مغرور شدند و با وجود تشویق ظاهری علم، عملا خودشان و آگاهی‌شان را نقطه عطف عالم می دانند، جهالت فوران می‌کند.

اصلا از قدیم شاعران ما، حکمای ما، عاقلان ما گفتند «آنکس که نداند و نداند که نداند…» شاید منظور این نیست که طرف چیزی نمی دونه، این ذهن توی این زمانه خالی بمون نیست… شاید منظور اینه که آن چیزی که می دانم نادرست است و به هیچ وجه به نادرستی اون شک ندارم. همینطور میشه که «در جهل مرکب، ابد الدهر بماند»

امروز یکی از مطالب قدیمی وبلاگم رو توی یه کانال تلگرام معروف دیدم. یعنی یه نفر به عنوان حرف قشنگ برام فرستاده بود. قشنگ بود. خودم خوشم اومد. دلیل نمیشه اگه چیزی رو نوشته باشی تو همونی، شاید یه حرف رو باید هزار بار برای خودت تکرار کنی…

از کنجکاوی متن رو با وبلاگ چک کردم! لغت به لغت یکی بود به جز عبارتی بیشتر داشت:

«متن از دکتر حسابی!»

ناراحت شدم. نه اینکه بگویم این دزدی است، آخر در کل وبلاگ من هم اثری از «من» نیست، اهمیتی ندارد، به نظرم اگر حرفی صحیح باشد لزومی ندارد نویسنده را با آن مقایسه کنیم یا حتی نویسنده را با آن قضاوت کنیم!

اما متاثر شدم از اینکه تاریخی که برای خودمان ساخته می شود، چقدر راحت می تواند جعلی باشد. اگر لغت به لغت چک نکرده بودم، باور می کردم. چون دکتر حسابی از بزرگان ماست و دوست داشتنی! هویت به ما می دهد. اما…

نمی دانم، می گویند دروغ بستن به ائمه روزه را باطل می کند! اما به نظرم این دروغ حتما که نباید توهین باشد. گاهی یک ماجرای خیلی خوب، یه معجزه، هرچیز… یه چیز دل‌خوش کننده رو به ائمه نسبت می دهیم، به خیال اینکه مقام ایشان رو در ذهن کوچک خودمان بزرگ کنیم… ماجرا جالب است که همین هم روزه را باطل می کند. همین.

این هم یکی از مصادیق ریز جهالت بود.

اینقدر در دنیای اطراف خودم جهالت را لمس کرده ام که گاهی فکر می کنم، شاید عقلانیت همان جهالت باشد، که جامه یکدیگر را پوشیده اند. شاید درست همین جهالت است. واژه «درست» که از زبان جاری می شود یاد کلمه «حق» می افتم و یاد کلمه «باطل». گویی این دو واژه اصیل تر باشند. سنگ محک‌شان قوی تر باشد. شاید حداقل برای آنها مصداق داریم. قرآن داریم، عترت داریم، حتما تکیه‌پذیرتر هستند.

یاد اون جوونی که از ازدواج سفید دفاع می کرد و می گفت «من کلا با محدودیت مشکل دارم» و باید می گفتم که شما با زندگی مشکل داری. ولی نمی توانستم. گوش شنوایی نبود. جام لبریز را که نمی توان پر کرد! چه بگویم! بگویم متاسفانه خدا ما رو محدود آفریده… از هر نظر! کافیه هوا بهت نرسه! غذا نرسه! چی میشی؟ یه روز آب نخوری همه چیز رو سرآب میبینی، اونوقت محدودیت رو مزخرف می دونی! جالب اینجاست که احمقانه ترین راه حل که ناشی از ابتدایی ترین تمایلات است را انتخاب می کنند و حرف از آزادی می زنند… خوب گوسفند هم وقتی گرسته است ساده ترین انتخاب رو می کنه! یاد اون دلی افتادم که با دیدن یه تیکه تکنولوژی لرزید و همه چیز رو اون دید… جالبه وقتی بهش رسید انگار کمه! تو که دنیات اون گوشی گرون بود، الآن چی شده؟ تسلیم مسخره ترین میل باطل میشی و دم از آزادی می زنی. هر چند آزادی رو در بند بلند مرتبه ترین تمایلات و بند ها کنیم، آزادترین خواهیم بود. آزاد محض داتا در این دنیا نداریم! اما آزاد ترین…

خدایا، پناه به تو از بزرگترین دشمنم: خودم! پناه به تو از راحت طلبی و باطل طلبی… پناه به تو از همه چیز به جز خودت و آنچه تسلیم توست… پناه بر تو. ای بزرگوار، ای مهربان ترین مهربان


برچسب ها: جهل ، زندگی ، دروغ ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آبان 1396 04:44 ق.ظ

 

شجاعت بچگانه

چهارشنبه 25 فروردین 1395 05:53 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
بچه شجاع
1- بچه ها تا وقتی که خیلی چیزا یاد بگیرن در بعضی مسائل خیلی شجاع هستن. کوچولوهایی رو دیدم که بدون ترس دستشون رو به سمت آتیش می‌کنن یا از اینکه جلوشون رو بگیری که بدنه چاقو رو بگیرن، حسابی ناراحت بشن و گریه راه بندازن.
2- یه حدیثی هست که میگه غذا خوردن جزئی از عمر انسان حساب نمیشه، با خیال راحت و با آرامش غذاتون رو بجوید و به فکر سلامتی‌تون باشید.
3- گزینه 1 و 2 به هم ربط دارند...
در مورد اینکه غذا خوردن از عمر حساب نمیشه حرفای مختلفی هست، یکی از اونها اینه که «در قیامت، از زمان غذا خوردن خیلی حساب کتاب نمی‌کنن و زیاد گیر نمیدن» وقتی یه کم بیشتر دقت می کنی، می فهمی که خیلی حرف سنگینیه! آدم به خودش میاد. یعنی هر لحظه از عمر رو باید جواب پس بدی... یعنی این که من الان دارم تایپ می کنم، باید جواب پس بدم که چرا این کار رو میکنی؟ هدفت چیه؟ نیتت چیه؟ به فکر بدن و چشمت بودی که اذیت نشن؟ کار بهتر از این نبود که الآن انجام بدی؟ شکرگذار بودی که امکانات در اختیارت بوده؟ الآن می‌دونی خیلیا فقیرنبرای انسان‌ها چی کار کردی؟ الآن چطوری حق امام رو ادا کردی؟ الآن اصلا خدا رو خدا می‌دونستی؟ از این کار تو پدر و مادرت راضی هستن؟ و خیلی سوالای باربط و کم‌ربط و حتی بی ربط دیگه...
وای خدای من.. فقط همین لحظه؟ این همه سوال؟ اینجوری که چندین برابر عمرم باید جواب ندونم کاری هام رو پس بدم؟
حالا فکر کنم ربط گزینه های 1 و 2 روشن تر شد... ما خیلی خیلی شجاع هستیم. خیلی... چنین خطری رو پیش رو داریم و انگار نه انگار... کلی موضوع ساده‌لوحانه هست که ما شدیدا بهش دقت می کنیم و براش تلاش می‌کنیم... اما این موضوع رو شجاعانه غافل میشیم و از کنارش میگذریم.
وقتی مدیر، پدر و ... چند تا سوال می پرسن، که مثلا «امروز چی کردی؟» گاهی چنان عصبانی و آشفته میشیم که گفتن نداره، حالا اون زمان که دیگه عصبانیتمون فقط به خودمون برمیگرده و چاره ای جز جواب دادن نداریم... وای که اون موقع می خوایم چی کار کنیم...

خدا همیشه راهکارهای راحتی به ما داده... مثلا گفته: «وضعیت خودتون رو دائم محاسبه کنید تا برایتان محاسبه نکنند» همین... اینکه فقط شبی چند دقیقه با خودت خلوت کنی و بگی امروز چی کردم و چی نکردم؟ چرا اونجوری شد؟ نیتم چی بود؟ چرا فلان کار رو کردم؟ برای کارهای خوبت خدا رو شکر کنی و برای بد ها استغفار کنی... به همین سادگی با صرف چند دقیقه از 1440 دقیقه روزانه، عذابی به مدت چندین برابر عمر رو کم کنیم.

جالبه همیشه همین کار ساده رو سخت میبینیم و شجاعانه به استقبال حساب و کتاب اون دنیا میریم...

خدایا من رو به خودم واگذار نکن...
برچسب ها: شجاعت بچگانه ، محاسبه عمر ، محاسبه و مراقبه ، حساب کتاب قیامت ،
آخرین ویرایش: شنبه 22 خرداد 1395 04:36 ب.ظ

 

دانستن و داشتن

پنجشنبه 19 فروردین 1395 02:52 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 

داستان کوتاهی زیبا خونده بودم:
«توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
خواندم سه عمودی
یکی گفت : بلند بگو
گفتم : یک کلمه سه حرفیه
ازهمه چیز برتر است
حاجی گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه
گفتم: حاجی اینها نمیشه
گفت: پس بنویس مال
گفتم: بازم نمیشه
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه
مادر بزرگ گفت:
مادرجان، "عمر" است.
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
دیگری خندید و گفت: وام
یکی از آن وسط بلندگفت: وقت
خنده تلخی کردم و گفتم: نه
اما فهمیدم
تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی
حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !
هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم
شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش
کشاورزبگوید: برف
  لال بگوید: حرف
ناشنوا بگوید: صدا
نابینا بگوید: نور
و من هنوز در فکرم
که چرا کسی نگفت:
 "   خدا     "  »

داستان خیلی زیبا بود. به نظر میرسه که نویسنده ذهن لطیفی داره... نکته بینی خاصی در متن موج میزنه. احتمالا نویسنده ذهن زیبایی داره... حاج آقا پناهیان میگفت ارزش انسان ها رو میشه به نوع «یاد» اونا سنجید... مثلا کسی که آب می بینه یاد امام حسین (ع) میوفته مطمئنا با کسی که از کنار شیر آب باز بی‌تفاوت عبور می‌کنه خیلی فرق داره.
داستان فوق العاده تاثیر گذار بود. اما جایی بیشترین تاثیرش رو برای من داشت که نوشته بود : «نویسنده - صادق هدایت» ... شاید خودش فکرش رو هم نمی‌کرد که در نهایت به جایگاهی که ما میشناسیمش برسه. شاید نه، در حالی که جایگاهش در خودکشی جمع میشد این متن رو نوشته باشه. شاید هم اصلا این متن اون نباشه... نکته مهمی که هست اینه هرچی باشه، انسان با دانستنی هاش ارزش گذاری نمیشه، با داشتنی هاشه که ارزش پیدا می کنه. هر چقدر هم بتونی متن های زیبا بنویسی و بخونی و لذت ببری و «مثلا» تاثیر بگیری، باز چیزی که مهمه داشته‌های توئه، نوع عملکرد توئه، نه صرفا چیزایی که می‌تونی به زبون بیاری...

افقخدایا پناه میبرم به تو از عاقبت به شری، هر طور هم که زندگی کنم، هرچیزی هم که دیگران در مورد من فکر کنن، عاقبت به خیر شدن نکته‌ایه که غفلت از اون همه چیز من رو خراب میکنه، همه چیزم رو... پناه بر تو.

برچسب ها: متن زیبا ، دانستن و داشتن ، عاقبت به خیری ، نوع یادآوری ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 فروردین 1395 03:01 ب.ظ

 

فـ ـ ـ ـطـ ـ ـ ـر ت

پنجشنبه 12 دی 1392 07:52 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
عجب صحنه ای بود. دختر کوچولو تقریبا یه ساله بود. یه چیزی شد مادرش از دستش ناراحت شد و دعواش کرد! بچه بغض کرد و سریع بغضش ترکید و صدای گریه اش بلند شد. توی این اوضاع ناهنجار، رفت بغل مامان‌اش سرشو گذاشت رو شونه اش و به گریه کردنش ادامه داد!
آخه یکی نیست به این کوچولو بگه که عامل ناراحتی و گریه ات همین مادرت بوده... حالا میری پیشش تا بهش پناه ببری!؟
طفلکی حق داره. فطرتش بهش گفته! مهربان تر از اون پیدا نمی‌کنی، پناهگاه بهتر از آغوش اون پیدا نمی‌کنی... و البته چقدرم این فطرت دقیق نشونه گرفته!
داستانی بود! بچه گریه میکرد، مادر منت میکشید و دلداری میداد، ما هم مرده بودیم از خنده! صحنه آخر لطافت بود!
فطرت اگه سالم باشه اینجوریه! هر گناهی که کردی، باید به خاطر ترس از عدالت خدا وحشت‌زده باشی. حالا با چی می خوای خودت رو آروم کنی؟ پناهگاهی به بزرگی رحمانیت خدا...
امان از فطرتی که تیره میشه! از کار میفته! برای آرامشش پناه میبره به غفلت از خدا! پناه میبره به غفلت از خودش و کارهایی که کرده و چیزی که هست! یکسره هدفون توی گوشش! تا میتونه فیلم و سریال و ... ! وبگردی! ولگردی! گذران هرجوری عمر! آخه چرا؟ طرف دنبال یه جو آسایش و شادی میگرده! غفلت نباشه سرسام میگیره!
آخ اگه این فطرت زنده بود... خوب میدونست برای شادی و آرامش و آسایش، باید کجا بره و چیکار کنه!

برچسب ها: فطرت ، مهربانترین ، پناهگاه ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1394 04:22 ب.ظ

 

قدر زر زرگر شناسد، قدر سرما ...

سه شنبه 26 آذر 1392 07:47 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
امروز یکی میگفت این سرماش «گدا کُش»ـه. دقت که کردم دقیق می گفت. بی خونه، شب توی این سرما نمی تونه دووم بیاره! بد سرمایی شده.
تا وقتی که توی خونه نشستی و گاز و برق به هر اندازه ای که می خوای هست، توی بدترین روزای زمستون هم با راحت‌ترین لباس توی خونه می‌گردی. انگار نه انگار که زمستونه! حتی اگه در مورد سرما هم صحبت کنی، حرفت مهم نیست. باور کردنی نیست. راستش دقیقا حرفت، حرف مفته! باید از همون گدای بی خانمان در مورد سرما سوال بپرسیم. برای تو یکی دو درجه سرد تر شدن فرقی نداره! سرمای وحشتناک بی معنیه! حتی وقتایی که بیرون میری بالاخره به یه جای گرم میری، نهایتا هم به خونه ای بر میگردی که از زور گرماش حتی کاپشن و کلاه و ژاکت هم آزارت میده! اطمینان داری به اینکه گاز هست! برق هست! ... راستی به کی اعتماد داری؟؟ میدونی در عرض چند دقیقه میشه همۀ اینا به روت قطع بشه؟؟ نه! نمی فهمی! به چیزی اطمینان کردی که واقعا مطمئن نیست... از این حرف مطمئن باش.
یه درجه سرد تر شدن رو باید از کسی بپرسی که مجبوره دو سه ساعت توی شبای زمستون کار کنه. ارزش طلوع خورشید رو باید از کسی بپرسی که قبل اذان صبح بیرون زده و مجبوره توی خیابون بچرخه و دلش له له یه ذره گرما رو می کنه! ارزش یه ذره حرارت رو باید از کسی بپرسی که هر چی شلوار و بلوز  و کلاه و کاپشن داشته و یا پیدا کرده تنش میکنه، بعدش میشینه کنار یه پوت حلبی(شایدم: پوط هلبی! نمی دونم) با آتیش زدن کاغذ و پلاستیک و مقوا و جعبه، خدا خدا می کنه که کاش امشبم باز صبح بشه... از کسی باید بپرسی که توی حاشیه شهر با آشغال برای خودش لونه درست کرده و مجبوره با نفت زمستونش رو بگذرونه...
طفلک هر کاری هم که میکنه، هر حرفی هم که بزنه، بازم بزرگـــــــ‌ترین دغدغۀ زندگیش سرماست! سرما رو اصلا نمی تونه از جلوی چشمش کنار ببره! سرما بزرگترین چیزیه که جلوی چشمش می بینه. حالا قشنگ ترین فیلم های سینمایی جهان رو جلوی چشمش بذار، حالا قشنگ ترین حرفای مزخرف دنیا رو بهش بگو، براش از شهوت بگو، از غضب بگو، از سختی و تلخی خاطراتی که دیگران دارن بگو! از هر مدل دل مشغولگی و دنیازدگی ای که اهالی دنیا باهاش غرق غفلت‌ان بگو. براش همشون کم ارزشن. چون سرما رو توی تمام وجودش حس میکنه... بزرگترین آرزوش دیدن روی نور و حرارته و خورشیده... می فهمه که به غیر از بهار هیچ گرمایی نمی تونه، سرمای وجودش رو بهبود ببخشه... «منتظر، فقط و فقط و فقط بهار می خواد.»
وقتی از چشم این افراد به سرما نگاه می کنی، می تونی تصور کنی، انتظار خورشید... انتظار بهار... یعنی چی! (من که الآن سردم شد!)
کسی که سرما رو نمی فهمه، انتظار بهار داشتنش، خیلی مسخره است!... نه؟
وقتی سرمای دنیامون رو نمیفهمیم، و با کوچکترین نور آتیشی دلمون خوشه، دیگه یاد گرمای خورشید نمی افتیم، دیگه خورشید جایی برامون نداره، اصلا اینقدر ها هم مهم نیست که بهار بشه، زمستون هم خوب میشه خوش بود!! نه؟! وقتی اوضاع سیاه بی امامی رو... با دل‌خوش‌کنک‌های فراوون دنیا میگذرونیم، نور چراغ گوشی رو کافی می‌دونیم، چطوری «انتظار» خورشید رو می تونیم بکشیم؟ وقتی نمی فهمیم؛ چشم می بندیم، به هر چیز و ناچیزی اطمینان و توکل می کنم، به هر امکانات راحتی‌ای دلخوشیم، به راحتترین نحو ممکن زندگی رو می گذرونیم، توقع چی رو از خودمون باید داشته باشیم؟  .... انتظار؟؟؟؟ ....
خدا بعضی از این سخنران هامون رو حفظ کنه، کمی تلاش می کنن تا بفهمون که «بیـــــ ـچاره! بی امامــــی! می فهـــــمی؟» ... 
آره، باید اینقدر سرما رو لمس کرد، که هیچ دغدغه ای غیر از سرمای روزگار بی ولایت رو نداشته باشیم.
آقا شرمنده ایم...
اللهم عجل لولیک الفرج

برچسب ها: انتظار ، سرمای شدید ، دغدغه انسان ، بی امام ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:32 ب.ظ

 

کاش بی سواد بودم

پنجشنبه 30 آبان 1392 03:23 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
شهید مطهری در یکی از سخنرانی هایش داستانی را مطرح میکند : البته به قول ایشان افسانه است. گویند یک غیبگو و رمالی بود، خودش در دربار پادشاه بود و حقوق خوبی می گرفت. او علم رمالی خود را به بچه اش آموخت تا بعد خود ، جانشینی داشته باشد . روزی پسر را به شاه معرفی کرد . پادشاه خواست او را آزمایش کند. تخم مرغی در دست گرفت و به پسر گفت که «در دست من چیست؟» او هرچه حساب کرد نفهمید که چیست. پادشاه گفت که وسطش زرد است و اطرافش سفید . پسر کمی فکر کرد . سپس گفت این سنگ آسیابی است که در وسط آن هویج ریخته اند !! پادشاه خیلی بدش آمد؛ به پدرش گفت آخر این چه علمی است که به او آموخته ای ؟! گفت علم را خوب آموخته ، ولی این بینش ندارد . حرف را از روی علمش زد و این دومی را از روی بی عقلی اش گفت. شعورش نرسید ، که سنگ آسیا در دست جای نمی گیرد . این را عقل باید حکم کند.
اگر به کسی بر نخورد ؛ مَثَل خیلی از ما مانند همین پسر است . سالها درس خواندیم و به اصطلاح علم آموزی کرده ایم . با این اوضاع اغلب یاد گرفتیم که مساله حل کنیم . نمره بگیریم .  این بد نیست . زمانی بد می شود که ذهنمان را در یک یا چند کتاب – کوچک یا بزرگ – جا بگذاریم و به همان محدود شویم . حداقلِ مشکل اینجاست که اگر مسئله ای جدید ببینیم که شکل و شمایل آن ، به آنچه دیده ایم نرود و یا نتوانیم تمثیلی از آن در ذهن خود از دانسته ها به این سوالِ –عجیب و غریب- پیدا کنیم ، کم می آوریم . و شاید بعضی از ما بدون اینکه خودمان را کمی بازخواست کنیم ؛ شروع به بد و بیراه گفتن به این و آن کنیم.  بد تر از آن وقتی است که اندک شباهتی بیابیم و همچون مشبه به شروع به حل مساله کنیم. بدتر آنکه بر راه حل خود پا فشاری کنیم بدون اینکه کوچکترین شکی به دانسته های خود بکنیم . آخر بعضی وقت ها یادمان می رود که « اینها که در کتاب است ، همه علم اند ولی آنچه حکم میکند عقل است نه چیز دیگر .«
به قول استاد یک خارجی آمده بود ایران . در کرج با یک دهاتی رو به رو شده بود . این دهاتی جواب های پخته ای می داد . خارجی هر سوالی می کرد جواب های عالی می شنوید .به او گفت که اینها را از کجا می دانی؟ 
گفت  چون سواد ندارم، فکر می کنم . آنکه سواد دارد معلوماتش را می گوید ؛ ولی من فکر میکنم .
 کاش بی سواد بودم . کاش به اندازه سوادی که دارم ؛ ... نه ؛ به اندازه نصف آن .. شاید هم کمتر ؛ فکر میکردم . كاش همه بی سواد بودند ... كاش همه فکر میکردند ؛ .. همه .


برچسب ها: تفکر ، شهید مطهری ، تفاوت علم و حکمت ، تفاوت آگاهی و دانایی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:38 ب.ظ

 

باز هم محرم...

سه شنبه 14 آبان 1392 09:37 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
بین روضه‌ها، روضۀ حُر برام یه رنگ و بوی دیگه داره... کسی که جنایت کرد، چقدر تحویل گرفته شد... هه... جالبه، نه؟... عجیبه، نه؟... اونم توسط کسی که ظلم اصلی به اون شده بود... معادله‌اش غیرقابل حله، نه؟... امام مشتاق بازگشت اونه! بازگشتش از اعماق جهنم... «اشتیاق»! فدای تو بشم، انگار تو بیشتر از حر مشتاق بازگشتش بودی... فدای تو بشم، بالای سرش رفتی... فدای تو بشم، تا جا داشت تحویلش گرفتی... فدای تو، پدرم، مادرم، وجودم، و هرچه که شاید داشته باشم...
مولای من... میشه تاریخ تکرار بشه؟ تکرار که شده،،، خیلی... برای خودم... زیاد... میشه یه بار دیگه تکرار بشه؟ مولای من... من کسیم که فرات معرفت رو به روی خودم بستم... مولای من... سیرابم میکنی؟ قبولم میکنی؟ مولای من، من کسیم که تا تونستم به خودم خنجر زدم... جنایت کردم... ترمیمم میکنی؟ تحویلم میگیری؟... اصلا مشتاق بازگشتم هستی؟
صد البته که از من، شما به عاقبت بخیری من مشتاق ترید...
روضۀ حر رو که میشنوم، با خودم میگم مگه تو چیت از حر کمتره، که فکر می کنی نمیتونی بین 313 یار، جایی داشته باشی... آره... اگه خودتو تنها میبینی، آره... ولی اگه اون طرف ماجرا رو درست نگاه کنی... کرامت میبینی، رحمت میبینی، اوج زیباترین صفات انسانی رو میبینی... پس نترس و فقط چشم به کرامت‌شون داشته باش... با کریمـــ ــان کارها دشـــ ـــوار نیســـ ــت. حقیقتا دشوار نیست...
مولای من... محرم آمد... چیزی ندارم جز کمی «ادب»... همین... ادب حر نسبت به مادرتون (س) اون رو به اونجا رسوند... کافیه آقا؟ آره که کافیه... می‌دونم، «اگر تو را رها کنم مرا رها نمیکنی...» (خدایا شکرت)... تمام شما کشتی نجاتید، خودتان گفتید، لیکن کشتی اباعبدالله (ع) وسیع‌تر و در تلاطم امواج سریع‌تر است... مولای من محرم آمد... خودت مرا دریاب...
* قال الرضا علیه ‏السلام: کلنا سفینة النجاة، و لکن سفینة الحسین اوسع، و فی لج البحر اسرع *

آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 آبان 1392 05:23 ب.ظ

 

روزی که عشق آمد...

شنبه 4 آبان 1392 04:57 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
داشت تعریف می‌کرد... همه عکسی را دست به دست می‌کردند و نظر میدادند که آیا حاضرند با این زن ازدواج کنند و یا یک بار حضرت علی (ع) را ببینند...
همه «حرف حساب» میزدند. وعده داریم هر شیعه‌ای روی حضرت را خواهد دید! او را که خواهیم دید، چه اشکالی دارد با زیباترین دختر سال ازدواج کنیم؟!... یکی از طلبه‌ها عکس را نگاه نکرد... حتی حرفش را هم نزد... حتی فکرش را هم نکرد... گفت حاضرم دنیایم را برای دیدن یک لحظۀ امیرالمومنین بدهم!
هر چه فکر کردم، منطقی پیدا نکردم که بتوانم طلبۀ جوان را باور کنم. یا حرف او را بفهمم. حال دیدن امام، آن هم یک لحظه، فقط یک لحظه، چه فایده ای دارد!؟ بقیه ماجرا را فراموش کردم... ماجرا ادامه داشت... فقط همین حرف ذهنم را درگیر خودش کرد... یک لحظه و یک دنیا؟! چه معامله‌ایست این؟
تا اینکه صدای نوایی را شنیدم. نوای بیچاره انگار ساعت‌ها و شاید سالها بود، در دلم فریاد میزد... گوش من نمی‌شنوید... نوا می‌گفت: این همان عشق است... این همان عشق است... این همان عشق است... دنبال دلیل میگردی که رفتار عاشق را توجیه کنی؟ خیلی ساده‌ای!
آنجا بود که گفتم، باشد طلبه! خوشا به حالت، شنیده‌ام در دنیای عشق معامله‌های عجیبی صورت می‌پذیرد! حال اگر یک سر عشق هم به جایی ختم شود که برترین و بالاترین جایگاه را دارد... معامله‌ای با قوی‌ترین و بالامقام‌ترین و تواناترین و سرآمد «ترین‌ها»! آن هم عشقی که بلا شک پذیرفته خواهد شد... عشقی که همان «چه خوش بی مهربونی هر دوسر بی» است... عشقی که تا آخر تو را می برد و چنان سیرابت می کند که دیگر هیچ نبینی... گوارایت باد این معاملۀ عجیب...

آخرین ویرایش: شنبه 4 آبان 1392 05:03 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4
 



در این وب

  • قالب وبلاگ