تبلیغات
مَن و... مَنـــ ـ ـ - مطالب خندانک تنها

کاش بی سواد بودم

پنجشنبه 30 آبان 1392 03:23 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
شهید مطهری در یکی از سخنرانی هایش داستانی را مطرح میکند : البته به قول ایشان افسانه است. گویند یک غیبگو و رمالی بود، خودش در دربار پادشاه بود و حقوق خوبی می گرفت. او علم رمالی خود را به بچه اش آموخت تا بعد خود ، جانشینی داشته باشد . روزی پسر را به شاه معرفی کرد . پادشاه خواست او را آزمایش کند. تخم مرغی در دست گرفت و به پسر گفت که «در دست من چیست؟» او هرچه حساب کرد نفهمید که چیست. پادشاه گفت که وسطش زرد است و اطرافش سفید . پسر کمی فکر کرد . سپس گفت این سنگ آسیابی است که در وسط آن هویج ریخته اند !! پادشاه خیلی بدش آمد؛ به پدرش گفت آخر این چه علمی است که به او آموخته ای ؟! گفت علم را خوب آموخته ، ولی این بینش ندارد . حرف را از روی علمش زد و این دومی را از روی بی عقلی اش گفت. شعورش نرسید ، که سنگ آسیا در دست جای نمی گیرد . این را عقل باید حکم کند.
اگر به کسی بر نخورد ؛ مَثَل خیلی از ما مانند همین پسر است . سالها درس خواندیم و به اصطلاح علم آموزی کرده ایم . با این اوضاع اغلب یاد گرفتیم که مساله حل کنیم . نمره بگیریم .  این بد نیست . زمانی بد می شود که ذهنمان را در یک یا چند کتاب – کوچک یا بزرگ – جا بگذاریم و به همان محدود شویم . حداقلِ مشکل اینجاست که اگر مسئله ای جدید ببینیم که شکل و شمایل آن ، به آنچه دیده ایم نرود و یا نتوانیم تمثیلی از آن در ذهن خود از دانسته ها به این سوالِ –عجیب و غریب- پیدا کنیم ، کم می آوریم . و شاید بعضی از ما بدون اینکه خودمان را کمی بازخواست کنیم ؛ شروع به بد و بیراه گفتن به این و آن کنیم.  بد تر از آن وقتی است که اندک شباهتی بیابیم و همچون مشبه به شروع به حل مساله کنیم. بدتر آنکه بر راه حل خود پا فشاری کنیم بدون اینکه کوچکترین شکی به دانسته های خود بکنیم . آخر بعضی وقت ها یادمان می رود که « اینها که در کتاب است ، همه علم اند ولی آنچه حکم میکند عقل است نه چیز دیگر .«
به قول استاد یک خارجی آمده بود ایران . در کرج با یک دهاتی رو به رو شده بود . این دهاتی جواب های پخته ای می داد . خارجی هر سوالی می کرد جواب های عالی می شنوید .به او گفت که اینها را از کجا می دانی؟ 
گفت  چون سواد ندارم، فکر می کنم . آنکه سواد دارد معلوماتش را می گوید ؛ ولی من فکر میکنم .
 کاش بی سواد بودم . کاش به اندازه سوادی که دارم ؛ ... نه ؛ به اندازه نصف آن .. شاید هم کمتر ؛ فکر میکردم . كاش همه بی سواد بودند ... كاش همه فکر میکردند ؛ .. همه .


برچسب ها: تفکر ، شهید مطهری ، تفاوت علم و حکمت ، تفاوت آگاهی و دانایی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:38 ب.ظ

 

رشته تحصیلی - من و مشاوره

چهارشنبه 29 آبان 1392 01:01 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 
دیدی فقط اونایی که در شُرف ازدواج‌ان یا مشکل بعد ازدواج پیدا کردن، و البته دغدغه دارن، میرن و دنبال راه چاره میگردن؟ این متن برای اوناییه که همچین حسی رو نسبت به رشتۀ تحصیلی دانشگاهی دارن... مابقی لطفا وقتشونو تلف نکنن!
ادامه مطلب
برچسب ها: انتخاب رشته تحصیلی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:36 ب.ظ

 

روز از نو... روزی از کدام نوع!

یکشنبه 26 آبان 1392 10:49 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
وای از روزی که دندون‌درد میگیری، یا روزی که به هر دلیلی مجبوری به دندونپزشک بری... اون روز با خودت عهد می‌بندی که روزی چند بار مسواک می‌زنم و نخ دندون میکشم و سرد و گرم رو با هم نمی خورم و با آب نمک مسواک میزنم و... اون روز برای تمام روزای آیندت برنامه میچینی...
ولی وقتی دوران گذشت، خوشی اومد، یواش یواش یادت میره که تو بودی که میگفتی اگه این درد کوفتی تموم بشه... حتما فلان می کنم و بهمان می کنم... حتی اگه یه روزم حس مسواک نداشتی، با خنده میگی، حالا یه روز رو بیخیال و خوش باش.
آخه چرا اینجوریم، چرا؟
بدتر از این. خدا میگه اگه کافرا رو بعد از مرگ که آرزوی یه لحظه زندگی و کار نیکو کردن توی زندگی میکنن رو برگردونیم به دنیا، بازم کارای قدیمشون رو ادامه میدن... این یعنی چی؟؟؟ خیلی حرفه! مساله مهمیه! مساله خطرناکیه، از کجا معلوم عاقبت ما نباشه؟ مساله ایه که باید پادزهرش دم دست و ورد زبونمون باشه... راهش راحت نیست. میخوام یه چیز رو متذکر بشم، فقط... تنهایی نمیشه. آخ اگه یه لحظه ما رو به حال خودمون رها کنه!!!
خدای مهربون من! تنها نمیتونم، اصن تنها هیچی نیستم... ولی ... ولی همین رو هم به سرعت به باد غفلت میسپارم... خیلی وقتا فکر میکنم کسی هستم... حتی برای اینکه یادم بماند به تو نیازمندم هم از تو یاری می خوام.
وای که چقدر «من»، «هیچ» است و با همین هیچ بودنش چقدر خطرناک... پناه بر تو. لا حول و لا قوه الا بالله... 

آخرین ویرایش: دوشنبه 27 آبان 1392 11:42 ق.ظ

 

بقیع تو آباد میشه...

جمعه 17 آبان 1392 10:05 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
بچه‌ای کوچک! چه رشادتی، چه شجاعتی... حتما به پدرش رفته بود... حتما به پدربزرگش رفته بود... عبدالله بن حسن بن علی بن ابی طالب رجز می‌خواند... بدون زره رجز می‌خواند... بدون شمشیر رجز می‌خواند... -نمی‌دانم- حتــــما رجز می‌خواند: من فرزند علی‌ام، من فرزند حسن‌ام...  تا من هستم، عمو بی‌سپاه نیست! ... ... سپر شد برای عمو... شمشیر فــــرود آمد... مــــــ ــــــــــــن فرزند فاطــــــــــــمه‌ام... ... ...
برادر بزرگ همیشه هوای برادر کوچکترش رو داره، عبدالله فرزند همان برادر بزرگ رشید بود... یا امام حسن... یا امام حسن... یه روز بــــرات حـــــ ـــــرم می‌ســـازیم... یه روز برات حرم می‌سازیم... چه روز باشکوهی بشه اون روز... العجل العجل العجل یا صاحب الزمان...

آخرین ویرایش: شنبه 18 آبان 1392 10:39 ب.ظ

 

باز هم محرم...

سه شنبه 14 آبان 1392 09:37 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
بین روضه‌ها، روضۀ حُر برام یه رنگ و بوی دیگه داره... کسی که جنایت کرد، چقدر تحویل گرفته شد... هه... جالبه، نه؟... عجیبه، نه؟... اونم توسط کسی که ظلم اصلی به اون شده بود... معادله‌اش غیرقابل حله، نه؟... امام مشتاق بازگشت اونه! بازگشتش از اعماق جهنم... «اشتیاق»! فدای تو بشم، انگار تو بیشتر از حر مشتاق بازگشتش بودی... فدای تو بشم، بالای سرش رفتی... فدای تو بشم، تا جا داشت تحویلش گرفتی... فدای تو، پدرم، مادرم، وجودم، و هرچه که شاید داشته باشم...
مولای من... میشه تاریخ تکرار بشه؟ تکرار که شده،،، خیلی... برای خودم... زیاد... میشه یه بار دیگه تکرار بشه؟ مولای من... من کسیم که فرات معرفت رو به روی خودم بستم... مولای من... سیرابم میکنی؟ قبولم میکنی؟ مولای من، من کسیم که تا تونستم به خودم خنجر زدم... جنایت کردم... ترمیمم میکنی؟ تحویلم میگیری؟... اصلا مشتاق بازگشتم هستی؟
صد البته که از من، شما به عاقبت بخیری من مشتاق ترید...
روضۀ حر رو که میشنوم، با خودم میگم مگه تو چیت از حر کمتره، که فکر می کنی نمیتونی بین 313 یار، جایی داشته باشی... آره... اگه خودتو تنها میبینی، آره... ولی اگه اون طرف ماجرا رو درست نگاه کنی... کرامت میبینی، رحمت میبینی، اوج زیباترین صفات انسانی رو میبینی... پس نترس و فقط چشم به کرامت‌شون داشته باش... با کریمـــ ــان کارها دشـــ ـــوار نیســـ ــت. حقیقتا دشوار نیست...
مولای من... محرم آمد... چیزی ندارم جز کمی «ادب»... همین... ادب حر نسبت به مادرتون (س) اون رو به اونجا رسوند... کافیه آقا؟ آره که کافیه... می‌دونم، «اگر تو را رها کنم مرا رها نمیکنی...» (خدایا شکرت)... تمام شما کشتی نجاتید، خودتان گفتید، لیکن کشتی اباعبدالله (ع) وسیع‌تر و در تلاطم امواج سریع‌تر است... مولای من محرم آمد... خودت مرا دریاب...
* قال الرضا علیه ‏السلام: کلنا سفینة النجاة، و لکن سفینة الحسین اوسع، و فی لج البحر اسرع *

آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 آبان 1392 05:23 ب.ظ

 

سفرنامه‌نویس این روزهای آبادی

پنجشنبه 9 آبان 1392 09:39 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
حذف شد...

آخرین ویرایش: یکشنبه 12 آبان 1392 08:40 ب.ظ

 

دنیای الفاظ

دوشنبه 6 آبان 1392 12:54 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
اخطار: این متن احتمالا سیاسی است، با احتیاط وارد شوید!
اخطار: این متن بلند است...باحوصله وارد شوید!
---------------------------------------------------------------

الآن یه تفسیر از خبرگزاری دانشجو خوندم. قابل تامل بود. می گفت اعتدال یه شعار پوپولیستیست. یعنی کاری به عدالت ندارد . کار به ذهن مردم دارد. کار به عرضه و تقاضا دارد. کار به این دارد اگر مردم بخواهند تمام ذخایر ملی را یک ساله سر بکشند، هر چند صلاح نیست، ولی پذیرفتنی است، در گفتمان اعتدال.
(هرچند که اعتدال معنی خوبی داره و شاید این حرف نادرسته، ولی در عمل گفتمان اعتدال خودش رو به این موضوع نزدیکتر نشون داده)
یاد یه چیزی افتادم.
داخل سینما دروغ مُده. سینمای هند دروغ میگه. همه نگاه می کنن. لذت می برن. آخرش می گن عجب دروغی. توی فیلمای ایرانی هم بعضی دروغایی که نشون میده، سریع میگن بزن اون کانال .. اه اه! مزخرفا.
ولی دروغای هالیوود... عشق می کنیم وقتی دروغ می گه. اصلا حرفشم نمیزنیم که دروغه! شاید به همین خاطره که بعد مدتی روی حقیقت دروغاش تعصب به خرج میدم. که آقا راسته!!! طرف کلی تیر میخوره توی بدنش ولی بازم آدم میکشه... از اون طرف نقشای عادی فیلم با یه تیر تیرکمون توی هوا جون میدن... نقش اول فیلم غیرممکن‌ترین کارها رو انجام میده ولی نقش آخر فیلم ابتدایی‌ترین کارا رو درست انجام نمیده... مهم اینجاست که لذت میبریم و دروغاشون رو گوش میدیم... و همونطور که گفتم بعد مدتی کل ماجرای توی ذهنمون مث یه واقعیت میمونه... اصلا میشه تجربیاتمون! دیدید دست رو آتیش نمیذارید؟! چون تجربه‌تون سوختن و درد رو بهتون گوشزد میکنه! حالا فکر کن چیزایی بشه تجربه، که غیرواقعیه! مث وقتی که به بچه چیزی بگی که وادارش کنی کاری کنه.. مثلا اگه نخوابی لولو میاد! این توی ذهن بچه جا میگیره (البته بچه‌های این دور و زمونه خودشون لولوهای بچگی ما هستن!)... تا وقتی واقعیت یا یه چیز دیگه جایگزین اون نشه همین موضوع توی ناخودآگاهش سرفراز میمونه!
بزرگترین مثالی هم که بلدم ماجرای 11-9. برج دوقلو. هیچ کی نگفت این سازه ی عظیم، چرا اینجوری ریخت. هیچ نخبه ای همون اول نگفت. آخه چطور میشه با یه هواپیمای، اصلا همش بمب! خوبه؟! ، یه ساختمون رو اینجوری تحت کنترل تخریب کرد؟
بحثم روش زیاده. مهم هم نیست. در خانه اگر کس است. یک حرف بس است. این روضه رو تا آخرش بروووو.
حالا می خوام استفاده ابزاری کنم از این معقوله.
آدم‌ها هم انگار مثل فیلمان. یکی دروغاش اعصاب آدم رو خرد میکنه، یکی دیگه هم هرچی بگه بدون توجه به راست و دروغ بودنش به دلت میشینه!
انگار قضیه این دو رئیس جمهور هم اینطوریه! احمدی‌نژاد و روحانی... روحانی توی این مدت ریاستش حرفای غیرواقع زیادی زده. مثلا حرفی زده و عملی متفاوت کرده. تحلیلی کرده که فقط ظاهر خوبی داشته. ولی هنوز هم ملت دارن با حرفاش ذوق میکنن. هرچند گروه مخالف روحانی تا تونستن مخالفتشون رو نشون دادن، ولی خود موافقا هنوز همونطورین... ولی بیشتر موافقای احمدی‌نژاد هم مخالف کارهای بدش بودن... از دروغاش تنفر داشتن... (بگذریم که مخالفاش از کارای درستش هم متنفر بودن)
رؤسای بالامرتبه دولت همه شخم زده شدن، موافقی نگفت چی شد پس حرفایی که گفتی؟ قضیه داس و کلید چی بود!؟ اتوبوس کجا بود؟! وزیرا هم که اونجوری انتخاب شدن، موافقی نگفت که «یه چیز دیگه گفته بودی!»... مصاحبه با خبرنگارا رو محدود کردن، موافقا نگفتن آزادی حصر شد... (خوب معلومه هرچی بیشتر توی چشم باشی بیشتر سوتی میدی! احمدی‌نژاد هرروز خدا جلوی چشم بود. روحانی این دردسر رو برای خودش درست نکرد، کسی چیزی نگفت...) حتی به اسم ها هم رحم نکردن، مثلا مسکن مهر رو کردن اجتماعی،،، کسی نگفت «خوب که چی؟؟!» ... باوجود بد و بیراه هایی که امریکا و اسرائیل بارمون میکنن، ولی باز از موج دوستی با امریکا برای اهدافشون استفاده کردن، کسی چیزی نگفت، کسی نگفت این کار عاقبت نداره... کسی نگفت ما از این سوراخ بارها گزیده شدیم... کسی نگفت که «::ما میخوایم سی سال دیگه زندگی کنیم نه چهار سال دیگه...::» کسی نگفت که این حرکات زود بازده و عاقبت‌کج‌کُن‌تون رو بیخیال شید... تورم همونجور ادامه داره، ولی چارتا موبایل و لبتاپ ارزون شد، کسی نگفت برای نون مردم چی کردی؟ خودشون گفتن ماشین بهیچ وجه ارزون نمیشه،(ماشینی که اگه با ارز 4 تومنی هم حساب کنی باز کلی قیمتش بیش از حده) کسی نگفت چرا کاری نکردید؟ کسی نگفت آخه چرا؟ نگفتن یعنی همین که دیدین نتیجه زود بازده نداره، بیخیالش!؟... هر روز خبرای زیادی میشنویم، ولی باز هم ندیدم موافقی چیزی بگه...
اینکه میگم موافق منظورم کسانیه که بهش رای دادن. وگرنه همۀ ما موافق ریاست ایشون و همچنین کارای نیک‌شون هستیم.
البته حق داره... انگار اعتقادش اینه که باید همه رو راضی نگه داشت، حتی امریکا رو ... و چون نمیشه همه رو باهم راضی نگه داریم. ترجیح میده هوای زوردار ها رو توی «عمل» بیشتر داشته باش، چون «جیز»تر میتونن باشن، اونایی که کمتر جیز هستن رو هم با ترفند شیرین بودن «الفاظ» راضی نگه دارن. اینکه توی حرفاش مخالف دل هیچ کس حرف نمیزنه کاملا مشهوده... شاید اعتقادش اینه که تو فقط 4 سال دووم بیار، بقیه‌اش به تو چه! انگار پوپولیستی بودن شعارش (دل همه رو بدست بیار ولی هر کاری خواستی بکن) واقعیه! انگار هنوزم حرفای دروغی که زمان انتخابات زد برای خیلیا شیرینه! انگار روزگار ما روزگار عجیبیه!!!!
پی‌نوشت... اصل این متن رو خیلی وقت پیش نوشته بودم، یه دلتنگی باعث شد تکمیل کنم و این مطلب رو بذارم... الآن که میگن حتی خبری از مذاکرات نمیشه بیرون بیاد، دلم دلتنگ شده برای کسی که شبیه کسی باشه که میگفت مذاکرات رو پخش زنده کنید.


آخرین ویرایش: دوشنبه 6 آبان 1392 01:16 ب.ظ

 

روزی که عشق آمد...

شنبه 4 آبان 1392 04:57 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
داشت تعریف می‌کرد... همه عکسی را دست به دست می‌کردند و نظر میدادند که آیا حاضرند با این زن ازدواج کنند و یا یک بار حضرت علی (ع) را ببینند...
همه «حرف حساب» میزدند. وعده داریم هر شیعه‌ای روی حضرت را خواهد دید! او را که خواهیم دید، چه اشکالی دارد با زیباترین دختر سال ازدواج کنیم؟!... یکی از طلبه‌ها عکس را نگاه نکرد... حتی حرفش را هم نزد... حتی فکرش را هم نکرد... گفت حاضرم دنیایم را برای دیدن یک لحظۀ امیرالمومنین بدهم!
هر چه فکر کردم، منطقی پیدا نکردم که بتوانم طلبۀ جوان را باور کنم. یا حرف او را بفهمم. حال دیدن امام، آن هم یک لحظه، فقط یک لحظه، چه فایده ای دارد!؟ بقیه ماجرا را فراموش کردم... ماجرا ادامه داشت... فقط همین حرف ذهنم را درگیر خودش کرد... یک لحظه و یک دنیا؟! چه معامله‌ایست این؟
تا اینکه صدای نوایی را شنیدم. نوای بیچاره انگار ساعت‌ها و شاید سالها بود، در دلم فریاد میزد... گوش من نمی‌شنوید... نوا می‌گفت: این همان عشق است... این همان عشق است... این همان عشق است... دنبال دلیل میگردی که رفتار عاشق را توجیه کنی؟ خیلی ساده‌ای!
آنجا بود که گفتم، باشد طلبه! خوشا به حالت، شنیده‌ام در دنیای عشق معامله‌های عجیبی صورت می‌پذیرد! حال اگر یک سر عشق هم به جایی ختم شود که برترین و بالاترین جایگاه را دارد... معامله‌ای با قوی‌ترین و بالامقام‌ترین و تواناترین و سرآمد «ترین‌ها»! آن هم عشقی که بلا شک پذیرفته خواهد شد... عشقی که همان «چه خوش بی مهربونی هر دوسر بی» است... عشقی که تا آخر تو را می برد و چنان سیرابت می کند که دیگر هیچ نبینی... گوارایت باد این معاملۀ عجیب...

آخرین ویرایش: شنبه 4 آبان 1392 05:03 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 12 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...
 



در این وب

  • قالب وبلاگ