مَن و... مَنـــ ـ ـ خیلی وقتا با نوشتن فکر می‌کنم. گاهی وقتا که برای خودم می‌نویسم، یهویی میبینم که حرفا برام تازگی داره. «من»، «من» رو نصیحت میکنه. این موقع‌ها حرف قرآن که با هزار قسم و اطمینان میگه «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» رو با چشم خودم می‌بینم. tag:http://www.iandi.ir 2018-11-12T15:20:15+01:00 mihanblog.com همیشه شاکر 2018-03-16T15:27:56+01:00 2018-03-16T15:27:56+01:00 tag:http://www.iandi.ir/post/112 خندانک تنها مادر بزرگ یه اخلاق جالبی داشت، هر وقت آقاجون خرید می‌کرد، مادر بزرگ کُلی ازش تعریف می‌کرد: «حاجی عجب میوه‌هایی گرفتی» «حاجی چقدر این گوشت عالی بود» و از این دست حرفا.پدربزرگ یه روز یه جعبه گوجه خریده بود، با صدای بلند گفت «حاج خانم گوجه خریدم» مادر بزرگ بدون اینکه حتی جعبه رو دیده باشه، یه نگاهی کرد و شروع به تعریف کردن از خریدهای آقاجون کرد... «حاجی عجب گوجه‌هایی گرفتی... عاااالیه»حالا نصف گوجه‌ها خراب بودن... با این وجود مادربزرگ فقط تعریف می‌کرد.نه اینکه مادربزرگ نفهمه ایندفعه خرید چقدر
پدربزرگ یه روز یه جعبه گوجه خریده بود، با صدای بلند گفت «حاج خانم گوجه خریدم» مادر بزرگ بدون اینکه حتی جعبه رو دیده باشه، یه نگاهی کرد و شروع به تعریف کردن از خریدهای آقاجون کرد... «حاجی عجب گوجه‌هایی گرفتی... عاااالیه»
حالا نصف گوجه‌ها خراب بودن... با این وجود مادربزرگ فقط تعریف می‌کرد.

نه اینکه مادربزرگ نفهمه ایندفعه خرید چقدر بد بوده، مطمئنا خود آقاجون هم می‌دونست چی گرفته، گفتن نداشت، کارش سراسر درس اخلاق بود، به جای شکایت از خرید بد آقاجون و یا زحمتی که برای مادربزرگ درست شده، قدردان تلاش و زحمتی بود که آقاجون کشیده. نیمه پر لیوان رو به زیبایی می‌دید.

خود قرآن خیلی صریح گفته که «من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق» یعنی اگه نتونی به شکل زیبا از بنده خدا تشکر کنی و فکر نکن می‌تونی از خدا تشکر می‌کنی. میشه همیشه یه عالمه از نداده‌های خدا رو دید و ناراضی بود و با ناراحتی و صرفا با زبان شکر کرد و یا اصلا شکر نکرد.

مادربزرگ جز اون بنده‌های معدود و انگشت‌شمار خدا بود که خدا گفته «قلیل من الشاکرین»... افراد شاکر خیلی کم هستن. ]]>
کیش و مات 2018-02-27T06:20:00+01:00 2018-02-27T06:20:00+01:00 tag:http://www.iandi.ir/post/111 خندانک تنها ‏مامانش یادش داده بود اجازه بگیره. معصومانه اومد پیشم و بی‌مقدمه گفت «ممنونم که اجازه میدی این مال من باشه و ببرمش خونه‌مون» و بدون اینکه منتظر پاسخ باشه رفت به مامانش گفت «اجازه گرفتم». ‏مامانش یادش داده بود اجازه بگیره.

معصومانه اومد پیشم و بی‌مقدمه گفت «ممنونم که اجازه میدی این مال من باشه و ببرمش خونه‌مون» و بدون اینکه منتظر پاسخ باشه رفت به مامانش گفت «اجازه گرفتم». ]]> یه چیز دیگه! 2018-02-26T08:46:10+01:00 2018-02-26T08:46:10+01:00 tag:http://www.iandi.ir/post/110 خندانک تنها

یادمه دختر کوچولو، به سختی مریض شده بود و شدیدا برای خوردن داروهاش مقاومت می‌کرد. مامان و باباش هر بار کلی دردسر می کشیدن که بتونن یه قاشق دارو بهش بدن. بعضی وقتا که دخترک می‌دید دیگه زورش نمی‌رسه و مغلوب شده و چاره‌ای به جز خوردن نداره، با فکر کوچولوش یه حرکت می‌زد: «مامان مامان، باشه می‌خورم، فقط یه لحظه صبر کن.» مامانش یه کم صبر می‌کرد، دخترک آب دهانی قورت میداد و یهویی شروع به پرسش می‌کرد؛ سوالایی رو که احساس می‌کرد مامانش خوب نمی‌تونه جواب بده رو می‌پرسید... «مامااااان... خدا چه رنگیه؟» م
یادمه دختر کوچولو، به سختی مریض شده بود و شدیدا برای خوردن داروهاش مقاومت می‌کرد. مامان و باباش هر بار کلی دردسر می کشیدن که بتونن یه قاشق دارو بهش بدن. بعضی وقتا که دخترک می‌دید دیگه زورش نمی‌رسه و مغلوب شده و چاره‌ای به جز خوردن نداره، با فکر کوچولوش یه حرکت می‌زد: «مامان مامان، باشه می‌خورم، فقط یه لحظه صبر کن.» مامانش یه کم صبر می‌کرد، دخترک آب دهانی قورت میداد و یهویی شروع به پرسش می‌کرد؛ سوالایی رو که احساس می‌کرد مامانش خوب نمی‌تونه جواب بده رو می‌پرسید... «مامااااان... خدا چه رنگیه؟» مامان هم که انگار نمی‌تونست بی‌خیال سوالا بشه، جوابی می‌داد، اما دخترک امان نمی‌داد، سوال بعدی رو می‌پرسید «چطور می‌تونم خدا رو ببینم؟» ... با همین ترفند دقیقه‌ای، زمان خوردن دارو رو به تاخیر می‌انداخت. :)))

برای ما ناظران، ماجرا خیلی جذاب و نمکی بود؛ از ترفند زیرکانه دخترک خنده‌مان می‌گرفت.

پ.ن1- این موضوع وقتی یادم اومد که یه کلیپ از رحیم پور ازغدی دیدم. اصل حرفش بیشتر این بود، بعضی حرفای نظریِ چالشی و پر از ابهام که مخصوصا رئیس‌جمهور در برخی صحبتاش می‌زنه و کلی بازخورد داره و سریع ترند میشه، مثل اون سوالای دخترکِ ما می‌مونه، انگار انحراف از وظیفه‌ای هست که باید انجام بده، انگار راه گم کنی هست. یادمه مامان دخترک بعد دو سه تا سوال دیگه هر چیزی می‌پرسید می‌گفت «نمی‌دونم مامان» و سریع قاشق رو توی حلق بچه می‌کرد. رحیم‌پور هم چنین روشی رو پیشنهاد داد. گفت هرچی رئیس‌جمهور یا هر مسئول دیگه‌ای گفت، هر تئوری که بسط داد، هر کنایه که پروند، سریع بگی «باشه، تو راست میگی» حالا خوب؛ وعده‌ها رو به کجا رسوندی؟ فساد رو چی کردی؟ برای رکود چه فکری داری؟ قراردادهای خارجی رو کی شفاف می‌کنی؟

پ.ن2- بگذریم. چکیده کلامم شاید این باشه که ببینم، گاهی با یه خنده و یه نگاه ساده به جای پیچیده کردن ماجرا و عصبی شدن، خیلی از درگیری‌های زندگی‌مون راحتتر حل میشه.
]]>
مغز زودباور من 2017-12-22T15:22:08+01:00 2017-12-22T15:22:08+01:00 tag:http://www.iandi.ir/post/109 خندانک تنها میگن فراموشی یه نعمته. اگه فراموش نبود، یه حادثه می‌تونست زندگی آدمیزاد رو تا آخر عمرش تلخ کنه، یا به انسان کینۀ ابدی بده.یه ویژگی خوب مغز ما هم اینه که زود باوره... اینه که توی بعضی چیزا انگار ساده لوحه...یادمه یکی از سخنرانی هایی TED رو می‌دیدم و نکته و شیره بحثش این بود که مغز نمی‌تونه بین یک صفت جا افتاده در وجود انسان و یا ادا درآوردن و فیلم بازی کردن تفاوت بذاره. مثلا اگه شما واقعا اعتماد به نفس داشته باشید و یا اینکه بتونید کاملا ادای اعتماد به نفس داشتن رو در بیارید، در نتیجه رفتار ش یه ویژگی خوب مغز ما هم اینه که زود باوره... اینه که توی بعضی چیزا انگار ساده لوحه...
یادمه یکی از سخنرانی هایی TED رو می‌دیدم و نکته و شیره بحثش این بود که مغز نمی‌تونه بین یک صفت جا افتاده در وجود انسان و یا ادا درآوردن و فیلم بازی کردن تفاوت بذاره. مثلا اگه شما واقعا اعتماد به نفس داشته باشید و یا اینکه بتونید کاملا ادای اعتماد به نفس داشتن رو در بیارید، در نتیجه رفتار شما که مغز اون رو کنترل می کنه تفاوت زیادی نمی بینید. پس حتما نیاز نیست شجاع باشید تا از خودتون رفتار شجاعانه انجام بدید، کافیه ادای شجاع بودن رو در بیارید. شاهد عینی ماجرا هم اون پسریه که توی تنهایی تا یه سوسک میدید، با یه جیغ بنفش فرار رو بر قرار ترجیح میداد، اما وقتی برادر بزرگه همون سوسک رو مثلا در حضور یه دختر ببینه، نه تنها فرار نمی کنه بلکه سرافرازانه به سوسک زبون بسته حمله می کنه و نابودش می کنه... پسره داره فیلم بازی می کنه، اما واقعا مغز نتونست این رو تشخیص بده و دستور حمله رو به راحتی صادر می کنه. یه پسر شجاع. امیر مومنان (ع) هم که فرموده که اگه از چیزی میترسی به سمتش برو، شاید یکی از تایید گران این ماجراست.
باید گاهی وقتا فیلم بازی کنم که شجاع ام، گاهی وقتا فیلم بازی کنم که تنبل نیستم، گاهی وقتا ادای افراد صبور رو در بیارم، گاهی وقتا ادای افراد پر اعتماد به نفس رو در بیارم، یواش یواش مغز زیادی باورش میشه و عکس العمل پیش فرض رو به اون چیزی که داری اداش رو در میاری تغییر میده. اینجا میرسه که تو خدا رو شکر میکنی که اینجا مغز ما به نفع ما گیج بازی درآورد! چقدر خوب.
اگه از این نعمت های الهی استفاده نکنیم حیف میشن، خودمون هم حیف میشیم. اگه نمی دونستی که هیچ، ولی اگه الآن این رو می دونی، خوب خطر اسراف  و حیف کردن این قدرت خدادادی در کمینه...
کاش بشه که همیشه درست مصرف کنیم!!! :)))

مغز انسان ]]>
برگی از جهل زمان 2017-11-05T01:07:23+01:00 2017-11-05T01:07:23+01:00 tag:http://www.iandi.ir/post/108 خندانک تنها توی دنیایی که مردم از فوران اطلاعات به خودشون مغرور شدند و با وجود تشویق ظاهری علم، عملا خودشان و آگاهی‌شان را نقطه عطف عالم می دانند، جهالت فوران می‌کند. اصلا از قدیم شاعران ما، حکمای ما، عاقلان ما گفتند «آنکس که نداند و نداند که نداند…» شاید منظور این نیست که طرف چیزی نمی دونه، این ذهن توی این زمانه خالی بمون نیست… شاید منظور اینه که آن چیزی که می دانم نادرست است و به هیچ وجه به نادرستی اون شک ندارم. همینطور میشه که «در جهل مرکب، ابد الدهر بماند» امروز یکی از مطالب قدیمی وبلا

توی دنیایی که مردم از فوران اطلاعات به خودشون مغرور شدند و با وجود تشویق ظاهری علم، عملا خودشان و آگاهی‌شان را نقطه عطف عالم می دانند، جهالت فوران می‌کند.

اصلا از قدیم شاعران ما، حکمای ما، عاقلان ما گفتند «آنکس که نداند و نداند که نداند…» شاید منظور این نیست که طرف چیزی نمی دونه، این ذهن توی این زمانه خالی بمون نیست… شاید منظور اینه که آن چیزی که می دانم نادرست است و به هیچ وجه به نادرستی اون شک ندارم. همینطور میشه که «در جهل مرکب، ابد الدهر بماند»

امروز یکی از مطالب قدیمی وبلاگم رو توی یه کانال تلگرام معروف دیدم. یعنی یه نفر به عنوان حرف قشنگ برام فرستاده بود. قشنگ بود. خودم خوشم اومد. دلیل نمیشه اگه چیزی رو نوشته باشی تو همونی، شاید یه حرف رو باید هزار بار برای خودت تکرار کنی…

از کنجکاوی متن رو با وبلاگ چک کردم! لغت به لغت یکی بود به جز عبارتی بیشتر داشت:

«متن از دکتر حسابی!»

ناراحت شدم. نه اینکه بگویم این دزدی است، آخر در کل وبلاگ من هم اثری از «من» نیست، اهمیتی ندارد، به نظرم اگر حرفی صحیح باشد لزومی ندارد نویسنده را با آن مقایسه کنیم یا حتی نویسنده را با آن قضاوت کنیم!

اما متاثر شدم از اینکه تاریخی که برای خودمان ساخته می شود، چقدر راحت می تواند جعلی باشد. اگر لغت به لغت چک نکرده بودم، باور می کردم. چون دکتر حسابی از بزرگان ماست و دوست داشتنی! هویت به ما می دهد. اما…

نمی دانم، می گویند دروغ بستن به ائمه روزه را باطل می کند! اما به نظرم این دروغ حتما که نباید توهین باشد. گاهی یک ماجرای خیلی خوب، یه معجزه، هرچیز… یه چیز دل‌خوش کننده رو به ائمه نسبت می دهیم، به خیال اینکه مقام ایشان رو در ذهن کوچک خودمان بزرگ کنیم… ماجرا جالب است که همین هم روزه را باطل می کند. همین.

این هم یکی از مصادیق ریز جهالت بود.

اینقدر در دنیای اطراف خودم جهالت را لمس کرده ام که گاهی فکر می کنم، شاید عقلانیت همان جهالت باشد، که جامه یکدیگر را پوشیده اند. شاید درست همین جهالت است. واژه «درست» که از زبان جاری می شود یاد کلمه «حق» می افتم و یاد کلمه «باطل». گویی این دو واژه اصیل تر باشند. سنگ محک‌شان قوی تر باشد. شاید حداقل برای آنها مصداق داریم. قرآن داریم، عترت داریم، حتما تکیه‌پذیرتر هستند.

یاد اون جوونی که از ازدواج سفید دفاع می کرد و می گفت «من کلا با محدودیت مشکل دارم» و باید می گفتم که شما با زندگی مشکل داری. ولی نمی توانستم. گوش شنوایی نبود. جام لبریز را که نمی توان پر کرد! چه بگویم! بگویم متاسفانه خدا ما رو محدود آفریده… از هر نظر! کافیه هوا بهت نرسه! غذا نرسه! چی میشی؟ یه روز آب نخوری همه چیز رو سرآب میبینی، اونوقت محدودیت رو مزخرف می دونی! جالب اینجاست که احمقانه ترین راه حل که ناشی از ابتدایی ترین تمایلات است را انتخاب می کنند و حرف از آزادی می زنند… خوب گوسفند هم وقتی گرسته است ساده ترین انتخاب رو می کنه! یاد اون دلی افتادم که با دیدن یه تیکه تکنولوژی لرزید و همه چیز رو اون دید… جالبه وقتی بهش رسید انگار کمه! تو که دنیات اون گوشی گرون بود، الآن چی شده؟ تسلیم مسخره ترین میل باطل میشی و دم از آزادی می زنی. هر چند آزادی رو در بند بلند مرتبه ترین تمایلات و بند ها کنیم، آزادترین خواهیم بود. آزاد محض داتا در این دنیا نداریم! اما آزاد ترین…

خدایا، پناه به تو از بزرگترین دشمنم: خودم! پناه به تو از راحت طلبی و باطل طلبی… پناه به تو از همه چیز به جز خودت و آنچه تسلیم توست… پناه بر تو. ای بزرگوار، ای مهربان ترین مهربان

]]>
تمام منطق‌های بی منطق 2017-09-25T12:55:00+01:00 2017-09-25T12:55:00+01:00 tag:http://www.iandi.ir/post/107 خندانک تنها دزدی چاقو کشید و مرد در مواجهه با خطر، چماق خود را بیرون آورد. دزد که انگار اوضاع را علیه خودش دید با تهدید گفت: «من پول شما رو نمی‌خوام، هیچی از شما نمی‌خوام، فقط چماق شما رو نیاز دارم، حاضرم بهای آن را هر چقدر هم که باشد بپردازم...». مرد نپذیرفت. دزد عصبانی شد و گفت اگر چاقو را نفروشی، همان کاری که با بقیه کردم را با شما انجام می‌دهم و همه چیزت را می‌دزدم، خودت را هم زخمی می‌کنم. اطرافیان گفتند ارزش درگیر شدن را ندارد، چماق را بفروش، او چاقو دارد می تواند صدمه بزند و دزدی کند، تازه، پ

دزدی چاقو کشید و مرد در مواجهه با خطر، چماق خود را بیرون آورد.

دزد که انگار اوضاع را علیه خودش دید با تهدید گفت: «من پول شما رو نمی‌خوام، هیچی از شما نمی‌خوام، فقط چماق شما رو نیاز دارم، حاضرم بهای آن را هر چقدر هم که باشد بپردازم...». مرد نپذیرفت. دزد عصبانی شد و گفت اگر چاقو را نفروشی، همان کاری که با بقیه کردم را با شما انجام می‌دهم و همه چیزت را می‌دزدم، خودت را هم زخمی می‌کنم. اطرافیان گفتند ارزش درگیر شدن را ندارد، چماق را بفروش، او چاقو دارد می تواند صدمه بزند و دزدی کند، تازه، پول خوبی هم که بابت چماق پیشنهاد داده، بپذیر، «عقل حکم می‌کند

مرد حرف ها را منطقی دید. استدلال‌ها را قبول کرد. چماق را فروخت. پول چماق را گرفت.

حالا که دزد قصه ما هم چماق داشت و هم چاقو، دوباره دزد شد و گفت الان می‌خواهم از شما دزدی کنم. یا با دست خودت همه چیز را می‌دهی، یا تو را می‌کشم. مرد که دیگر امیدی برای دفاع از خود نداشت، «عقل» هم حکم می‌کرد دیگر ارزش و توان درگیر شدن نیست. بدون درگیری همه چیزش را به دزد واگذار کرد. دزد همه چیز را گرفت و آرام آرام از آنجا دور شد.

مرد در حالی که به پول های چماق فروخته شده‌اش در دست دزد نگاه می کرد، به حماقت خود در برابر منطقِ درستِ حرف‌هایِ اطرافیان می‌اندیشد و «عقل» را برای خود مرور می‌کرد.


پ ن ۱: صحت عقل را چه چیزی تایید می‌کند؟! شاید در همین عبارت خلاصه شود: کلام خدا و دستور ولی خدا!

پ ن ۲: وای از اصرار بر برجام‌ها



]]>
دوست‌داشتنی‌های بی‌وفا 2017-08-12T20:26:00+01:00 2017-08-12T20:26:00+01:00 tag:http://www.iandi.ir/post/106 خندانک تنها با دقت همه جا رو وارسی می کنم، نکنه چیزی جا بمونه. حتی شده از تک تک مکان و افراد عکس می‌گیرم، تا شاید بخشی از اون روزها رو با خودم ببرم، تا جایی که می تونم همه چیز بردنیم رو با خودم می‌برم. ناراحت میشم بعضی چیزا رو نباید ببرم. من به این بالشت و‌ پتو انس گرفتم. یک سال میشه که همراهمه. نه اینکه دوران خوشی بوده باشه، اتفاقا سختی‌ها و ناراحتی هاش خیلی بیشتر بود، ماجرا وابستگی به جاییه که احتمالا هیچ وقت اونجا بر نمی‌گردم. آره فرقش با دفعات قبل که می رفتم مرخصی همینه: می‌دونم دیگه بر نمی‌گر با دقت همه جا رو وارسی می کنم، نکنه چیزی جا بمونه. حتی شده از تک تک مکان و افراد عکس می‌گیرم، تا شاید بخشی از اون روزها رو با خودم ببرم، تا جایی که می تونم همه چیز بردنیم رو با خودم می‌برم. ناراحت میشم بعضی چیزا رو نباید ببرم. من به این بالشت و‌ پتو انس گرفتم. یک سال میشه که همراهمه.

نه اینکه دوران خوشی بوده باشه، اتفاقا سختی‌ها و ناراحتی هاش خیلی بیشتر بود، ماجرا وابستگی به جاییه که احتمالا هیچ وقت اونجا بر نمی‌گردم.

آره فرقش با دفعات قبل که می رفتم مرخصی همینه: می‌دونم دیگه بر نمی‌گردم. مگه چه فرقی کرده! حالا دفعات قبل وقتی نصف وسایلت توی خوابگاه مونده بود لَنگ می‌موندی؟ بالاخره چیزی نبود که جایگزین نداشته باشه، مهم ها هم هر بار خودت می بردی.

حالا که داری این جایی رو خیلی وقتا آرزوی ترک کردنش رو داشتی ترک می‌کنی، چرا اینقدر دوست داری نری!

همه میگن برو، زودتر برو، جای خوب بیرونه، من وابسته شدم. تازه آخر کاری می خوام همه چیز رو با خودم ببرم. آخه دیگه این رفیقام هم اینطور که اینجا بودیم نخواهند بود.

دل کندم و تمومش کردم و خارج شدم.

خوشحالم دارم میرم.

امروز وقت رفتن دوباره خیلی دقت کردم از اتاق چیزی جا نگذارم، چند بار نگاه کرده باز هم نگران بودم.

اگه به چیزای که داری علاقه داشته باشیم وقتی جا موندن یه خودکار هم الان برات اهمیت داره و ناراحت کننده است.

حالا مهمترین سرمایه های زندگیت چی!!؟

روز مرگ رو حساب کن، همه چیز رو باید بذاری بری. همه چیز که خودت به دست آورده بودی، حقت بود، باهاشون خاطره داشتی، وابسته‌شون شده بودی، بزرگترین دستاورد هات بودن.

راستی چرا همه رو قبل رفتن حواله نکردی به جای که داری میری، دیگه می دونستی هنوز اون سرمایه اصلی ات رو داری هنوز...

یه باور که میگه آقا جان جایی که داری میری همه چیزای لازم رو‌ داره، بهتر ار اینا اونجا هست... ولی بازم میگم نمیشه چیزای خودمم باشه؟

نه، وابستگی مانع زندگیه.

فکر کن داری دل می کَنی و میری یه کشور دور. چند ساله داری برای یه معتمد پول حواله می کنی و میگی اون چیزا رو برام آماده کن، اومدم نیاز دارم. بهترینش هم آماده میکنه. ولی چیزی که اینجا دوستش داشتی رو نمی تونی ببری. اصلا چرا دوستش داری؟ مفیده برات؟ کاربردیه؟ نیاز نداری دیگه... تموم. باور کن.

اگه باور نکنی باعث نمیشه بتونی با خودت داشته هات رو ببری، باعث میشه اذیت بشی، همین. فکر کن رفتی هتلی با لوکس ترین تجهیزات، دلت برای لیوانت تنگ بشه و غصهٔ نبود موبایل خودت رو بخوری... به چه دردت می خوره؟ فقط وابسته ام.

زندگی گذاشتن و رفتنه.

زندگی ساختن یه دنیای دیگه با حواله هاییه که میفرستی، باید نگران اونا باشی. فکر کن هیچی نداری، شهر به شهر، هتل به هتل داری سفر می کنی، خرج یکی دیگه... لباس و پتو و لپتاپ و هیچی مال خودت نیست و تا می تونی اجازه داری استفاده کنی، اما مال تو نیست، نمی بری. مگر چیزای که قبلا فرستادی و به کارت میاد. هر چیز رو نمیشه فرستاد، چیزی رپ که نمیشه فرستاد و با خود برد نباید وابسته اش شد!

اینجا ست که «مالک همه چیز خداست» دل آدم رو قرص می کنه، روشن میکنه که چطور درست فکر کنه.

به فکر اونروز باش و لارج زندگی کن که راحت بذاری و بری. آزادِ آزاد.

]]>
اکنون 2016-08-13T14:10:46+01:00 2016-08-13T14:10:46+01:00 tag:http://www.iandi.ir/post/104 خندانک تنها از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم.  در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم.  تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم انگار تمام بی‌حوصلگی‌مان تقصیر غروب جمعه است و بس!ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ لحظات ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ: ﻣﺪﺭﺳﻪ.. ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .. ﮐﺎﺭ...ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ بردن ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ! ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ...کاش لذت بردن از لحظه‌های بازگشت ناپذیر زندگیمان را ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ لحظات ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ: ﻣﺪﺭﺳﻪ.. ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .. ﮐﺎﺭ...
ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ بردن ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ! ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ...
کاش لذت بردن از لحظه‌های بازگشت ناپذیر زندگیمان را بهتر یاد می گرفتیم!
]]>