تبلیغات
مَن و... مَنـــ ـ ـ - مطالب اسفند 1396

همیشه شاکر

جمعه 25 اسفند 1396 06:57 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
مادر بزرگ یه اخلاق جالبی داشت، هر وقت آقاجون خرید می‌کرد، مادر بزرگ کُلی ازش تعریف می‌کرد: «حاجی عجب میوه‌هایی گرفتی» «حاجی چقدر این گوشت عالی بود» و از این دست حرفا.

پدربزرگ یه روز یه جعبه گوجه خریده بود، با صدای بلند گفت «حاج خانم گوجه خریدم» مادر بزرگ بدون اینکه حتی جعبه رو دیده باشه، یه نگاهی کرد و شروع به تعریف کردن از خریدهای آقاجون کرد... «حاجی عجب گوجه‌هایی گرفتی... عاااالیه»
حالا نصف گوجه‌ها خراب بودن... با این وجود مادربزرگ فقط تعریف می‌کرد.

نه اینکه مادربزرگ نفهمه ایندفعه خرید چقدر بد بوده، مطمئنا خود آقاجون هم می‌دونست چی گرفته، گفتن نداشت، کارش سراسر درس اخلاق بود، به جای شکایت از خرید بد آقاجون و یا زحمتی که برای مادربزرگ درست شده، قدردان تلاش و زحمتی بود که آقاجون کشیده. نیمه پر لیوان رو به زیبایی می‌دید.

خود قرآن خیلی صریح گفته که «من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق» یعنی اگه نتونی به شکل زیبا از بنده خدا تشکر کنی و فکر نکن می‌تونی از خدا تشکر می‌کنی. میشه همیشه یه عالمه از نداده‌های خدا رو دید و ناراضی بود و با ناراحتی و صرفا با زبان شکر کرد و یا اصلا شکر نکرد.

مادربزرگ جز اون بنده‌های معدود و انگشت‌شمار خدا بود که خدا گفته «قلیل من الشاکرین»... افراد شاکر خیلی کم هستن.
برچسب ها: شکر خدا ، سبک زندگی ، ارتباط با خانواده ،
آخرین ویرایش: جمعه 25 اسفند 1396 07:03 ب.ظ

 

کیش و مات

سه شنبه 8 اسفند 1396 09:50 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 

‏مامانش یادش داده بود اجازه بگیره.

معصومانه اومد پیشم و بی‌مقدمه گفت «ممنونم که اجازه میدی این مال من باشه و ببرمش خونه‌مون» و بدون اینکه منتظر پاسخ باشه رفت به مامانش گفت «اجازه گرفتم».

برچسب ها: داستانک ، زندگی کودکانه ، سیاست کوچولوها ،
آخرین ویرایش: - -

 

یه چیز دیگه!

دوشنبه 7 اسفند 1396 12:16 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
کودک دارو نمی خورد
یادمه دختر کوچولو، به سختی مریض شده بود و شدیدا برای خوردن داروهاش مقاومت می‌کرد. مامان و باباش هر بار کلی دردسر می کشیدن که بتونن یه قاشق دارو بهش بدن. بعضی وقتا که دخترک می‌دید دیگه زورش نمی‌رسه و مغلوب شده و چاره‌ای به جز خوردن نداره، با فکر کوچولوش یه حرکت می‌زد: «مامان مامان، باشه می‌خورم، فقط یه لحظه صبر کن.» مامانش یه کم صبر می‌کرد، دخترک آب دهانی قورت میداد و یهویی شروع به پرسش می‌کرد؛ سوالایی رو که احساس می‌کرد مامانش خوب نمی‌تونه جواب بده رو می‌پرسید... «مامااااان... خدا چه رنگیه؟» مامان هم که انگار نمی‌تونست بی‌خیال سوالا بشه، جوابی می‌داد، اما دخترک امان نمی‌داد، سوال بعدی رو می‌پرسید «چطور می‌تونم خدا رو ببینم؟» ... با همین ترفند دقیقه‌ای، زمان خوردن دارو رو به تاخیر می‌انداخت. :)))

برای ما ناظران، ماجرا خیلی جذاب و نمکی بود؛ از ترفند زیرکانه دخترک خنده‌مان می‌گرفت.

پ.ن1- این موضوع وقتی یادم اومد که یه کلیپ از رحیم پور ازغدی دیدم. اصل حرفش بیشتر این بود، بعضی حرفای نظریِ چالشی و پر از ابهام که مخصوصا رئیس‌جمهور در برخی صحبتاش می‌زنه و کلی بازخورد داره و سریع ترند میشه، مثل اون سوالای دخترکِ ما می‌مونه، انگار انحراف از وظیفه‌ای هست که باید انجام بده، انگار راه گم کنی هست. یادمه مامان دخترک بعد دو سه تا سوال دیگه هر چیزی می‌پرسید می‌گفت «نمی‌دونم مامان» و سریع قاشق رو توی حلق بچه می‌کرد. رحیم‌پور هم چنین روشی رو پیشنهاد داد. گفت هرچی رئیس‌جمهور یا هر مسئول دیگه‌ای گفت، هر تئوری که بسط داد، هر کنایه که پروند، سریع بگی «باشه، تو راست میگی» حالا خوب؛ وعده‌ها رو به کجا رسوندی؟ فساد رو چی کردی؟ برای رکود چه فکری داری؟ قراردادهای خارجی رو کی شفاف می‌کنی؟

پ.ن2- بگذریم. چکیده کلامم شاید این باشه که ببینم، گاهی با یه خنده و یه نگاه ساده به جای پیچیده کردن ماجرا و عصبی شدن، خیلی از درگیری‌های زندگی‌مون راحتتر حل میشه.

برچسب ها: روحانی ، داستانک ، رحیم پور ازغدی ، انحراف ، سیاست زدگی ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 7 اسفند 1396 12:40 ب.ظ

 

 



در این وب

  • قالب وبلاگ