تبلیغات
مَن و... مَنـــ ـ ـ - دوست‌داشتنی‌های بی‌وفا

دوست‌داشتنی‌های بی‌وفا

یکشنبه 22 مرداد 1396 12:56 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 

با دقت همه جا رو وارسی می کنم، نکنه چیزی جا بمونه. حتی شده از تک تک مکان و افراد عکس می‌گیرم، تا شاید بخشی از اون روزها رو با خودم ببرم، تا جایی که می تونم همه چیز بردنیم رو با خودم می‌برم. ناراحت میشم بعضی چیزا رو نباید ببرم. من به این بالشت و‌ پتو انس گرفتم. یک سال میشه که همراهمه.

نه اینکه دوران خوشی بوده باشه، اتفاقا سختی‌ها و ناراحتی هاش خیلی بیشتر بود، ماجرا وابستگی به جاییه که احتمالا هیچ وقت اونجا بر نمی‌گردم.

آره فرقش با دفعات قبل که می رفتم مرخصی همینه: می‌دونم دیگه بر نمی‌گردم. مگه چه فرقی کرده! حالا دفعات قبل وقتی نصف وسایلت توی خوابگاه مونده بود لَنگ می‌موندی؟ بالاخره چیزی نبود که جایگزین نداشته باشه، مهم ها هم هر بار خودت می بردی.

حالا که داری این جایی رو خیلی وقتا آرزوی ترک کردنش رو داشتی ترک می‌کنی، چرا اینقدر دوست داری نری!

همه میگن برو، زودتر برو، جای خوب بیرونه، من وابسته شدم. تازه آخر کاری می خوام همه چیز رو با خودم ببرم. آخه دیگه این رفیقام هم اینطور که اینجا بودیم نخواهند بود.

دل کندم و تمومش کردم و خارج شدم.

خوشحالم دارم میرم.

امروز وقت رفتن دوباره خیلی دقت کردم از اتاق چیزی جا نگذارم، چند بار نگاه کرده باز هم نگران بودم.

اگه به چیزای که داری علاقه داشته باشیم وقتی جا موندن یه خودکار هم الان برات اهمیت داره و ناراحت کننده است.

حالا مهمترین سرمایه های زندگیت چی!!؟

روز مرگ رو حساب کن، همه چیز رو باید بذاری بری. همه چیز که خودت به دست آورده بودی، حقت بود، باهاشون خاطره داشتی، وابسته‌شون شده بودی، بزرگترین دستاورد هات بودن.

راستی چرا همه رو قبل رفتن حواله نکردی به جای که داری میری، دیگه می دونستی هنوز اون سرمایه اصلی ات رو داری هنوز...

یه باور که میگه آقا جان جایی که داری میری همه چیزای لازم رو‌ داره، بهتر ار اینا اونجا هست... ولی بازم میگم نمیشه چیزای خودمم باشه؟

نه، وابستگی مانع زندگیه.

فکر کن داری دل می کَنی و میری یه کشور دور. چند ساله داری برای یه معتمد پول حواله می کنی و میگی اون چیزا رو برام آماده کن، اومدم نیاز دارم. بهترینش هم آماده میکنه. ولی چیزی که اینجا دوستش داشتی رو نمی تونی ببری. اصلا چرا دوستش داری؟ مفیده برات؟ کاربردیه؟ نیاز نداری دیگه... تموم. باور کن.

اگه باور نکنی باعث نمیشه بتونی با خودت داشته هات رو ببری، باعث میشه اذیت بشی، همین. فکر کن رفتی هتلی با لوکس ترین تجهیزات، دلت برای لیوانت تنگ بشه و غصهٔ نبود موبایل خودت رو بخوری... به چه دردت می خوره؟ فقط وابسته ام.

زندگی گذاشتن و رفتنه.

زندگی ساختن یه دنیای دیگه با حواله هاییه که میفرستی، باید نگران اونا باشی. فکر کن هیچی نداری، شهر به شهر، هتل به هتل داری سفر می کنی، خرج یکی دیگه... لباس و پتو و لپتاپ و هیچی مال خودت نیست و تا می تونی اجازه داری استفاده کنی، اما مال تو نیست، نمی بری. مگر چیزای که قبلا فرستادی و به کارت میاد. هر چیز رو نمیشه فرستاد، چیزی رپ که نمیشه فرستاد و با خود برد نباید وابسته اش شد!

اینجا ست که «مالک همه چیز خداست» دل آدم رو قرص می کنه، روشن میکنه که چطور درست فکر کنه.

به فکر اونروز باش و لارج زندگی کن که راحت بذاری و بری. آزادِ آزاد.


برچسب ها: یاد مرگ ، خوابگاه ، وابستگی ، زندگی ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 3 مهر 1396 06:03 ب.ظ

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 



در این وب

  • قالب وبلاگ