تبلیغات
مَن و... مَنـــ ـ ـ

آرامش

شنبه 9 آذر 1392 08:28 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 
خداوند توی قرآن فرمود:
الاااا،،، بذکرالله،،، تطمئن القلوب!
نه به اینکه انشالله نمیشه،
نه به غفلت از رنج ها،
نه به غفلت از تلخی ها،
نه به غفلت از ترس ها،
به چی؟؟؟؟
به ذکر خدا!
دوستان من! شیطانه که به آدم آرامش بیخود میده!
آرامش کاذبتون رو بریزید دور!
آآآخه نا آرام میشـــیم.... با خدا آروم باش!

پ.ن: این سخنای آقای پناهیانه، که اول این کلیپ آوردنش،،، چقدر به دل میچسبه. این و این هم بازنویسی این همونه! چقدر این کلیپ رو دوست دارم...


برچسب ها: آرامش در زندگی ، زندگی بهتر ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:35 ب.ظ

 

آیا تیم مذاکره مخالف راهپیمایی 13آبان بود؟

پنجشنبه 7 آذر 1392 10:47 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 
یکی از استراتژی هایی که 5+1ای ها، و مخصوصا امریکایی ها به وضوح استفاده کردن، استراتژی «پلیس خوب – پلیس بد» بود. پلیس بد میگه پارکینگ ببریدش، 300 تومن هم جریمه، پلیس خوب میکشش یه گوشه، میگه 200 تومن بده من حلش می کنم... دولت امریکا شده بود پلیس خوبه، کنگره و فرانسه شده بودن پلیس بده!
برگردیم به مرگ بر امریکاهای پرسروصدای امسال ایرانی‌ها! خیلی‌ها می گفتن 13آبان راهپیمایی نشه! دولتی ها هم نرن! من خبری نشنیدم که رئیس جمهور یا نزدیکاش به این راهپیمایی رفتن،  (نمی دونم، شاید رفته باشن)، ولی همین حرفای زیادی داشت! که این راهپیمایی‌ها به ضرر مذاکراته!
اینا رو نوشتم که بگم این تفکر چقدر احمقانه و ساده‌انگارانه و بچگانه است! (و چه احمقایی اسم خودشون رو روشن فکر گذاشتم، )
به فرض هوشمند بودن تیم ایرانی (که قطعا اینگونه است) برای ما هم استفاده از استراتژی پلیس خوب و بد، سودمنده! امریکا به «اینجاش» رسیده بوده، دیده که منافعش توی همینه! پلیس خوب که شد روحانی و دار و دسته اش! پلیس بد هم شدن مردم و شاید رهبر که صفات امریکا رو به صراحت بیان کردند!
همین یه نکته مثبت برای مذاکرات ایران بوده!
پس به نظر من دولت نه تنها مخالف مرگ بر امریکا ها نبوده، بلکه (با فرض زیرکی) بسیار هم به این راهپیمایی ها علاقه مند بوده و از اونا استفاده کرده!
حالا با من هم عقیده اید که این روشن‌فکرا با آتیش سیگار فکرشون رو روشن می‌کنن؟؟؟؟



آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 آذر 1392 10:51 ق.ظ

 

زبان کلام و زبان رفتار

چهارشنبه 6 آذر 1392 12:02 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 
هر کسی باید بتونه بفهمه که حرف و رفتار می تونن پیام های متفاوتی داشته باشن.
اگه سگ هاری بعد اولین حمله‌اش ازت فاصله گرفت و با خشونت شروع به پارس کردن بهت کرد، معنیش این نیست که مغلوب شدی چون هنوز سگه داره بهت پرخاش می‌کنه، معنیش اینه که تو توی حمله اول چنان بلایی سرش آوردی که فهمیده غلطی نمی‌تونه بکنه.
اگر هم دیدی، با ملایمت داره بهت نزدیک و نزدیک تر میشه، حتما معنیش این نیست که علاقه مند شده و می خواد رام‌ات باشه، شاید معنیش اینه که می‌خواد با حوصله تیکه تیکه‌ات کنه چون فکر میکنه طعمه سهل و آسونی هستی.
هرچی دوست دارن فکر کنن، ولی زبان رفتار، خیلی مهم‌تر از زبان کلامه!!!
------

پ.ن: حرفم اصلا سیاسی نبود، ولی کاش سیاسی برداشت کنید!
پ.ن: مدتیه برای این معاملۀ (می تونید بخوانید توافق نامه) بدجور شکه ام! ولی ذوق مرگ شده ها بدجور اعصابمو داغون میکنن!


آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 آذر 1392 03:00 ب.ظ

 

کاش بی سواد بودم

پنجشنبه 30 آبان 1392 03:23 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
شهید مطهری در یکی از سخنرانی هایش داستانی را مطرح میکند : البته به قول ایشان افسانه است. گویند یک غیبگو و رمالی بود، خودش در دربار پادشاه بود و حقوق خوبی می گرفت. او علم رمالی خود را به بچه اش آموخت تا بعد خود ، جانشینی داشته باشد . روزی پسر را به شاه معرفی کرد . پادشاه خواست او را آزمایش کند. تخم مرغی در دست گرفت و به پسر گفت که «در دست من چیست؟» او هرچه حساب کرد نفهمید که چیست. پادشاه گفت که وسطش زرد است و اطرافش سفید . پسر کمی فکر کرد . سپس گفت این سنگ آسیابی است که در وسط آن هویج ریخته اند !! پادشاه خیلی بدش آمد؛ به پدرش گفت آخر این چه علمی است که به او آموخته ای ؟! گفت علم را خوب آموخته ، ولی این بینش ندارد . حرف را از روی علمش زد و این دومی را از روی بی عقلی اش گفت. شعورش نرسید ، که سنگ آسیا در دست جای نمی گیرد . این را عقل باید حکم کند.
اگر به کسی بر نخورد ؛ مَثَل خیلی از ما مانند همین پسر است . سالها درس خواندیم و به اصطلاح علم آموزی کرده ایم . با این اوضاع اغلب یاد گرفتیم که مساله حل کنیم . نمره بگیریم .  این بد نیست . زمانی بد می شود که ذهنمان را در یک یا چند کتاب – کوچک یا بزرگ – جا بگذاریم و به همان محدود شویم . حداقلِ مشکل اینجاست که اگر مسئله ای جدید ببینیم که شکل و شمایل آن ، به آنچه دیده ایم نرود و یا نتوانیم تمثیلی از آن در ذهن خود از دانسته ها به این سوالِ –عجیب و غریب- پیدا کنیم ، کم می آوریم . و شاید بعضی از ما بدون اینکه خودمان را کمی بازخواست کنیم ؛ شروع به بد و بیراه گفتن به این و آن کنیم.  بد تر از آن وقتی است که اندک شباهتی بیابیم و همچون مشبه به شروع به حل مساله کنیم. بدتر آنکه بر راه حل خود پا فشاری کنیم بدون اینکه کوچکترین شکی به دانسته های خود بکنیم . آخر بعضی وقت ها یادمان می رود که « اینها که در کتاب است ، همه علم اند ولی آنچه حکم میکند عقل است نه چیز دیگر .«
به قول استاد یک خارجی آمده بود ایران . در کرج با یک دهاتی رو به رو شده بود . این دهاتی جواب های پخته ای می داد . خارجی هر سوالی می کرد جواب های عالی می شنوید .به او گفت که اینها را از کجا می دانی؟ 
گفت  چون سواد ندارم، فکر می کنم . آنکه سواد دارد معلوماتش را می گوید ؛ ولی من فکر میکنم .
 کاش بی سواد بودم . کاش به اندازه سوادی که دارم ؛ ... نه ؛ به اندازه نصف آن .. شاید هم کمتر ؛ فکر میکردم . كاش همه بی سواد بودند ... كاش همه فکر میکردند ؛ .. همه .


برچسب ها: تفکر ، شهید مطهری ، تفاوت علم و حکمت ، تفاوت آگاهی و دانایی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:38 ب.ظ

 

رشته تحصیلی - من و مشاوره

چهارشنبه 29 آبان 1392 01:01 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 
دیدی فقط اونایی که در شُرف ازدواج‌ان یا مشکل بعد ازدواج پیدا کردن، و البته دغدغه دارن، میرن و دنبال راه چاره میگردن؟ این متن برای اوناییه که همچین حسی رو نسبت به رشتۀ تحصیلی دانشگاهی دارن... مابقی لطفا وقتشونو تلف نکنن!
ادامه مطلب
برچسب ها: انتخاب رشته تحصیلی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:36 ب.ظ

 

روز از نو... روزی از کدام نوع!

یکشنبه 26 آبان 1392 10:49 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
وای از روزی که دندون‌درد میگیری، یا روزی که به هر دلیلی مجبوری به دندونپزشک بری... اون روز با خودت عهد می‌بندی که روزی چند بار مسواک می‌زنم و نخ دندون میکشم و سرد و گرم رو با هم نمی خورم و با آب نمک مسواک میزنم و... اون روز برای تمام روزای آیندت برنامه میچینی...
ولی وقتی دوران گذشت، خوشی اومد، یواش یواش یادت میره که تو بودی که میگفتی اگه این درد کوفتی تموم بشه... حتما فلان می کنم و بهمان می کنم... حتی اگه یه روزم حس مسواک نداشتی، با خنده میگی، حالا یه روز رو بیخیال و خوش باش.
آخه چرا اینجوریم، چرا؟
بدتر از این. خدا میگه اگه کافرا رو بعد از مرگ که آرزوی یه لحظه زندگی و کار نیکو کردن توی زندگی میکنن رو برگردونیم به دنیا، بازم کارای قدیمشون رو ادامه میدن... این یعنی چی؟؟؟ خیلی حرفه! مساله مهمیه! مساله خطرناکیه، از کجا معلوم عاقبت ما نباشه؟ مساله ایه که باید پادزهرش دم دست و ورد زبونمون باشه... راهش راحت نیست. میخوام یه چیز رو متذکر بشم، فقط... تنهایی نمیشه. آخ اگه یه لحظه ما رو به حال خودمون رها کنه!!!
خدای مهربون من! تنها نمیتونم، اصن تنها هیچی نیستم... ولی ... ولی همین رو هم به سرعت به باد غفلت میسپارم... خیلی وقتا فکر میکنم کسی هستم... حتی برای اینکه یادم بماند به تو نیازمندم هم از تو یاری می خوام.
وای که چقدر «من»، «هیچ» است و با همین هیچ بودنش چقدر خطرناک... پناه بر تو. لا حول و لا قوه الا بالله... 

آخرین ویرایش: دوشنبه 27 آبان 1392 11:42 ق.ظ

 

بقیع تو آباد میشه...

جمعه 17 آبان 1392 10:05 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
بچه‌ای کوچک! چه رشادتی، چه شجاعتی... حتما به پدرش رفته بود... حتما به پدربزرگش رفته بود... عبدالله بن حسن بن علی بن ابی طالب رجز می‌خواند... بدون زره رجز می‌خواند... بدون شمشیر رجز می‌خواند... -نمی‌دانم- حتــــما رجز می‌خواند: من فرزند علی‌ام، من فرزند حسن‌ام...  تا من هستم، عمو بی‌سپاه نیست! ... ... سپر شد برای عمو... شمشیر فــــرود آمد... مــــــ ــــــــــــن فرزند فاطــــــــــــمه‌ام... ... ...
برادر بزرگ همیشه هوای برادر کوچکترش رو داره، عبدالله فرزند همان برادر بزرگ رشید بود... یا امام حسن... یا امام حسن... یه روز بــــرات حـــــ ـــــرم می‌ســـازیم... یه روز برات حرم می‌سازیم... چه روز باشکوهی بشه اون روز... العجل العجل العجل یا صاحب الزمان...

آخرین ویرایش: شنبه 18 آبان 1392 10:39 ب.ظ

 

باز هم محرم...

سه شنبه 14 آبان 1392 09:37 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
بین روضه‌ها، روضۀ حُر برام یه رنگ و بوی دیگه داره... کسی که جنایت کرد، چقدر تحویل گرفته شد... هه... جالبه، نه؟... عجیبه، نه؟... اونم توسط کسی که ظلم اصلی به اون شده بود... معادله‌اش غیرقابل حله، نه؟... امام مشتاق بازگشت اونه! بازگشتش از اعماق جهنم... «اشتیاق»! فدای تو بشم، انگار تو بیشتر از حر مشتاق بازگشتش بودی... فدای تو بشم، بالای سرش رفتی... فدای تو بشم، تا جا داشت تحویلش گرفتی... فدای تو، پدرم، مادرم، وجودم، و هرچه که شاید داشته باشم...
مولای من... میشه تاریخ تکرار بشه؟ تکرار که شده،،، خیلی... برای خودم... زیاد... میشه یه بار دیگه تکرار بشه؟ مولای من... من کسیم که فرات معرفت رو به روی خودم بستم... مولای من... سیرابم میکنی؟ قبولم میکنی؟ مولای من، من کسیم که تا تونستم به خودم خنجر زدم... جنایت کردم... ترمیمم میکنی؟ تحویلم میگیری؟... اصلا مشتاق بازگشتم هستی؟
صد البته که از من، شما به عاقبت بخیری من مشتاق ترید...
روضۀ حر رو که میشنوم، با خودم میگم مگه تو چیت از حر کمتره، که فکر می کنی نمیتونی بین 313 یار، جایی داشته باشی... آره... اگه خودتو تنها میبینی، آره... ولی اگه اون طرف ماجرا رو درست نگاه کنی... کرامت میبینی، رحمت میبینی، اوج زیباترین صفات انسانی رو میبینی... پس نترس و فقط چشم به کرامت‌شون داشته باش... با کریمـــ ــان کارها دشـــ ـــوار نیســـ ــت. حقیقتا دشوار نیست...
مولای من... محرم آمد... چیزی ندارم جز کمی «ادب»... همین... ادب حر نسبت به مادرتون (س) اون رو به اونجا رسوند... کافیه آقا؟ آره که کافیه... می‌دونم، «اگر تو را رها کنم مرا رها نمیکنی...» (خدایا شکرت)... تمام شما کشتی نجاتید، خودتان گفتید، لیکن کشتی اباعبدالله (ع) وسیع‌تر و در تلاطم امواج سریع‌تر است... مولای من محرم آمد... خودت مرا دریاب...
* قال الرضا علیه ‏السلام: کلنا سفینة النجاة، و لکن سفینة الحسین اوسع، و فی لج البحر اسرع *

آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 آبان 1392 05:23 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 13 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...
 



در این وب

  • قالب وبلاگ