تبلیغات
مَن و... مَنـــ ـ ـ

تنهایی

چهارشنبه 20 مرداد 1395 09:48 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
خدایا تنهایی سخته ...  احساس تنهایی ویرانگره، راحت افسرده میشی، راحت به آخر خط میرسی. اصلا گاهی کاری میکنه که انگار توی عمق 4 متری آب داری دست و پا میزنی؛ پر از احساس خفگی؛ احساس فشار تا حد شکستن استخوان؛ احساس بی کس بودن؛ اما تو که رفیق بی رفیقانی... بودن با تو آدم رو از تنهایی در میاره... راحت  و آزاد میکنه. چقدر خوب... با تو تنهایی، وجود خارجی نداره. اصلا این تنهایی دیگه تنهایی نیست.
این لحظه...، توی این اوج بی‌کسی و تنهایی ظاهری، چشمم باز میشه. انگار می فهمم که حتی اگه همه رو داشته باشم ولی تو رو نداشته باشم، خیلی سخته... خیلی خیلی سخت تر از الآن من. اما چه بد... تا کمی اطراف شلوغ میشه، تا کمی از نظر آمار «غیرتنها» میشم، و گاهی خدا رو دوباره «تنها!» میذارم، این چشم ظاهر و دل ساده‌لوح راحت غافل میشه؛ ساده از کنار این تنها بودن میگذره... نه افسردگی میگیره، نه دلش میشکنه. نه حتی میگه «آخ که بی‌خدا چقدر تنهام» ... انگار نه انگار.
ای رفیق بی رفیقان... رفیق‌داران رو با رفیقانش تنها نگذار....
رفیق بی  رفیقان

برچسب ها: تنهایی ، آرامش ،
آخرین ویرایش: جمعه 22 مرداد 1395 07:55 ب.ظ

 

شجاعت بچگانه

چهارشنبه 25 فروردین 1395 05:53 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
بچه شجاع
1- بچه ها تا وقتی که خیلی چیزا یاد بگیرن در بعضی مسائل خیلی شجاع هستن. کوچولوهایی رو دیدم که بدون ترس دستشون رو به سمت آتیش می‌کنن یا از اینکه جلوشون رو بگیری که بدنه چاقو رو بگیرن، حسابی ناراحت بشن و گریه راه بندازن.
2- یه حدیثی هست که میگه غذا خوردن جزئی از عمر انسان حساب نمیشه، با خیال راحت و با آرامش غذاتون رو بجوید و به فکر سلامتی‌تون باشید.
3- گزینه 1 و 2 به هم ربط دارند...
در مورد اینکه غذا خوردن از عمر حساب نمیشه حرفای مختلفی هست، یکی از اونها اینه که «در قیامت، از زمان غذا خوردن خیلی حساب کتاب نمی‌کنن و زیاد گیر نمیدن» وقتی یه کم بیشتر دقت می کنی، می فهمی که خیلی حرف سنگینیه! آدم به خودش میاد. یعنی هر لحظه از عمر رو باید جواب پس بدی... یعنی این که من الان دارم تایپ می کنم، باید جواب پس بدم که چرا این کار رو میکنی؟ هدفت چیه؟ نیتت چیه؟ به فکر بدن و چشمت بودی که اذیت نشن؟ کار بهتر از این نبود که الآن انجام بدی؟ شکرگذار بودی که امکانات در اختیارت بوده؟ الآن می‌دونی خیلیا فقیرنبرای انسان‌ها چی کار کردی؟ الآن چطوری حق امام رو ادا کردی؟ الآن اصلا خدا رو خدا می‌دونستی؟ از این کار تو پدر و مادرت راضی هستن؟ و خیلی سوالای باربط و کم‌ربط و حتی بی ربط دیگه...
وای خدای من.. فقط همین لحظه؟ این همه سوال؟ اینجوری که چندین برابر عمرم باید جواب ندونم کاری هام رو پس بدم؟
حالا فکر کنم ربط گزینه های 1 و 2 روشن تر شد... ما خیلی خیلی شجاع هستیم. خیلی... چنین خطری رو پیش رو داریم و انگار نه انگار... کلی موضوع ساده‌لوحانه هست که ما شدیدا بهش دقت می کنیم و براش تلاش می‌کنیم... اما این موضوع رو شجاعانه غافل میشیم و از کنارش میگذریم.
وقتی مدیر، پدر و ... چند تا سوال می پرسن، که مثلا «امروز چی کردی؟» گاهی چنان عصبانی و آشفته میشیم که گفتن نداره، حالا اون زمان که دیگه عصبانیتمون فقط به خودمون برمیگرده و چاره ای جز جواب دادن نداریم... وای که اون موقع می خوایم چی کار کنیم...

خدا همیشه راهکارهای راحتی به ما داده... مثلا گفته: «وضعیت خودتون رو دائم محاسبه کنید تا برایتان محاسبه نکنند» همین... اینکه فقط شبی چند دقیقه با خودت خلوت کنی و بگی امروز چی کردم و چی نکردم؟ چرا اونجوری شد؟ نیتم چی بود؟ چرا فلان کار رو کردم؟ برای کارهای خوبت خدا رو شکر کنی و برای بد ها استغفار کنی... به همین سادگی با صرف چند دقیقه از 1440 دقیقه روزانه، عذابی به مدت چندین برابر عمر رو کم کنیم.

جالبه همیشه همین کار ساده رو سخت میبینیم و شجاعانه به استقبال حساب و کتاب اون دنیا میریم...

خدایا من رو به خودم واگذار نکن...
برچسب ها: شجاعت بچگانه ، محاسبه عمر ، محاسبه و مراقبه ، حساب کتاب قیامت ،
آخرین ویرایش: شنبه 22 خرداد 1395 04:36 ب.ظ

 

دانستن و داشتن

پنجشنبه 19 فروردین 1395 02:52 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 

داستان کوتاهی زیبا خونده بودم:
«توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
خواندم سه عمودی
یکی گفت : بلند بگو
گفتم : یک کلمه سه حرفیه
ازهمه چیز برتر است
حاجی گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه
گفتم: حاجی اینها نمیشه
گفت: پس بنویس مال
گفتم: بازم نمیشه
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه
مادر بزرگ گفت:
مادرجان، "عمر" است.
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
دیگری خندید و گفت: وام
یکی از آن وسط بلندگفت: وقت
خنده تلخی کردم و گفتم: نه
اما فهمیدم
تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی
حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !
هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم
شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش
کشاورزبگوید: برف
  لال بگوید: حرف
ناشنوا بگوید: صدا
نابینا بگوید: نور
و من هنوز در فکرم
که چرا کسی نگفت:
 "   خدا     "  »

داستان خیلی زیبا بود. به نظر میرسه که نویسنده ذهن لطیفی داره... نکته بینی خاصی در متن موج میزنه. احتمالا نویسنده ذهن زیبایی داره... حاج آقا پناهیان میگفت ارزش انسان ها رو میشه به نوع «یاد» اونا سنجید... مثلا کسی که آب می بینه یاد امام حسین (ع) میوفته مطمئنا با کسی که از کنار شیر آب باز بی‌تفاوت عبور می‌کنه خیلی فرق داره.
داستان فوق العاده تاثیر گذار بود. اما جایی بیشترین تاثیرش رو برای من داشت که نوشته بود : «نویسنده - صادق هدایت» ... شاید خودش فکرش رو هم نمی‌کرد که در نهایت به جایگاهی که ما میشناسیمش برسه. شاید نه، در حالی که جایگاهش در خودکشی جمع میشد این متن رو نوشته باشه. شاید هم اصلا این متن اون نباشه... نکته مهمی که هست اینه هرچی باشه، انسان با دانستنی هاش ارزش گذاری نمیشه، با داشتنی هاشه که ارزش پیدا می کنه. هر چقدر هم بتونی متن های زیبا بنویسی و بخونی و لذت ببری و «مثلا» تاثیر بگیری، باز چیزی که مهمه داشته‌های توئه، نوع عملکرد توئه، نه صرفا چیزایی که می‌تونی به زبون بیاری...

افقخدایا پناه میبرم به تو از عاقبت به شری، هر طور هم که زندگی کنم، هرچیزی هم که دیگران در مورد من فکر کنن، عاقبت به خیر شدن نکته‌ایه که غفلت از اون همه چیز من رو خراب میکنه، همه چیزم رو... پناه بر تو.

برچسب ها: متن زیبا ، دانستن و داشتن ، عاقبت به خیری ، نوع یادآوری ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 فروردین 1395 03:01 ب.ظ

 

فـ ـ ـ ـطـ ـ ـ ـر ت

پنجشنبه 12 دی 1392 07:52 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
عجب صحنه ای بود. دختر کوچولو تقریبا یه ساله بود. یه چیزی شد مادرش از دستش ناراحت شد و دعواش کرد! بچه بغض کرد و سریع بغضش ترکید و صدای گریه اش بلند شد. توی این اوضاع ناهنجار، رفت بغل مامان‌اش سرشو گذاشت رو شونه اش و به گریه کردنش ادامه داد!
آخه یکی نیست به این کوچولو بگه که عامل ناراحتی و گریه ات همین مادرت بوده... حالا میری پیشش تا بهش پناه ببری!؟
طفلکی حق داره. فطرتش بهش گفته! مهربان تر از اون پیدا نمی‌کنی، پناهگاه بهتر از آغوش اون پیدا نمی‌کنی... و البته چقدرم این فطرت دقیق نشونه گرفته!
داستانی بود! بچه گریه میکرد، مادر منت میکشید و دلداری میداد، ما هم مرده بودیم از خنده! صحنه آخر لطافت بود!
فطرت اگه سالم باشه اینجوریه! هر گناهی که کردی، باید به خاطر ترس از عدالت خدا وحشت‌زده باشی. حالا با چی می خوای خودت رو آروم کنی؟ پناهگاهی به بزرگی رحمانیت خدا...
امان از فطرتی که تیره میشه! از کار میفته! برای آرامشش پناه میبره به غفلت از خدا! پناه میبره به غفلت از خودش و کارهایی که کرده و چیزی که هست! یکسره هدفون توی گوشش! تا میتونه فیلم و سریال و ... ! وبگردی! ولگردی! گذران هرجوری عمر! آخه چرا؟ طرف دنبال یه جو آسایش و شادی میگرده! غفلت نباشه سرسام میگیره!
آخ اگه این فطرت زنده بود... خوب میدونست برای شادی و آرامش و آسایش، باید کجا بره و چیکار کنه!

برچسب ها: فطرت ، مهربانترین ، پناهگاه ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1394 04:22 ب.ظ

 

دوری و دوستی

پنجشنبه 28 آذر 1392 09:52 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
شاید من دارم الکی جوش می‌خورم. شاید لجاجت شده سرشت من. ولی چه کنم. این روز ها زیاد «حرص» می‌خورم. نه اینکه نون و آب برای خوردن نداشته باشم. از قضا حرص هم به وعده‌های غذایی‌ام اضافه شده.
بگذریم.
یادش بخیر. تا سال پیش از بس رئیس‌جمهور خودشو توی تلویزیون نشون میداد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد، خسته شده بودیم. از بس سوتی میداد و از بس حرفای عجیب میگفت و از بس دروغاش تابلو می‌شد. خدا رو شکر. از چنین رئیس‌جمهوری خلاص شدیم. راااااحت شدیم. خدا رو شکر، رئیس‌جمهوری گیرمون اومده عااالی. اینقدر رئیس‌جمهور خجالتی و «کم‌آفتابی‌شو»ـه که هر وقت لب باز می‌کنه، یا کمی «رو» به خبرنگارا میده، ملت به معنی کامل کلمه، «ذوق مـ ــ ــرگ» میشن.
آره خوب. از قدیم الایام گفتن اگه می‌خوای عزیز بشی، یا دور شو یا بمیر. خوب راست گفتن، دوری و دوستی. اگه نباشی عزیز می‌شی. حالا هر چی میخوای باش! حداقلش اینه که وقتی نباشی بدی‌هات هویدا نمیشه.
آخه این روحانی هم حق داره. از یه طرف، با کلی قمپز و ان‌قلت، حرفایی زد و رای جمع کرد. بعد مراسم تنفیذش، طفلکی گفت: حالا یه حرفی زدم، شما جدی نگیرید... ولی بعضیا اصرار کردند، دهنشون سرویس! این بود که مجبور شد حاشا کنه. با دروغ مردم رو سرگرم کنه. یهو چگالی دروغاش اندازه دوره 8 ساله بعضا شد! ... پس اینجاست که دوری و دوستی خوب جواب میده. آدم فراموش‌کاره. فراموش میشه.
خدا رو شکر که که اکثر غیراعتدالیون به سزای بی‌اعتدالیت زشتشون رسیدن. البته وقتی زمین شخم زده شده، خوب باید اعتدالیون جای بی- ها رو بگیرن. حالا به من چه که همه بین «افراطی‌گری» و «خیلی‌خیلی‌افراطی‌گری» اعتدال رو رعایت کردن. بالاخره اعتدال بوده. همین کافیه. نه؟
حالا به ما چه که تمام ثقل دولت افتاده روی ظریف مظلوم. خوب اونم حق توقف نداره، از این‌ور تحت فشاره! طفلکی مجبوره با ظرافت دنبال رگه‌هایی از صداقت غربیا بگرده، چه کار سختی!!! خدا کمکش کنه.
ظریف جان! دمت گرم، مثل زمان جنگ، آتیش رو از توپ‌خونه زیاد کردی تا بستری آرام برای هجوم اعتدالیون فراهم بشه. همه، فقط، تو رو می‌بینن. راستی با این کارت یاد آخرای ارباب حلقه‌ها3 و لشکرکشی گمراه‌کننده سپاه خوب‌ها افتادم! ایول.
آها. اینو می خواستم بگم:
خدا رو شکر روحانی هر از چند گاهی آفتابی میشه. جدیدا بدجور پایه دیدار با خانواده شهدا شده. سوال دارم! قبل از ریاستت هم اونجاها آفتابی میشدی؟ اگه نه این کارا یعنی چی؟ اصلا اینقدر شرایط آرومه و روی رواله که به خانواده شهدا اینجوری حال میدی؟ یعنی دشواری‌هایی که میگفتی مرتفع شد؟ دمت گرم. خدا رو شکر که برای دِلایِ ما که هِی برات تنگ میشه آفتابی میشی. دمت گرم.
باز دلم میخواد در وصفت بنویسم... ولش کن.
نمیگم دیگه.  اَنشا بسه. چون... تو خود دانی اگر عاقل و زیرک باشی.


آخرین ویرایش: - -

 

قدر زر زرگر شناسد، قدر سرما ...

سه شنبه 26 آذر 1392 07:47 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
امروز یکی میگفت این سرماش «گدا کُش»ـه. دقت که کردم دقیق می گفت. بی خونه، شب توی این سرما نمی تونه دووم بیاره! بد سرمایی شده.
تا وقتی که توی خونه نشستی و گاز و برق به هر اندازه ای که می خوای هست، توی بدترین روزای زمستون هم با راحت‌ترین لباس توی خونه می‌گردی. انگار نه انگار که زمستونه! حتی اگه در مورد سرما هم صحبت کنی، حرفت مهم نیست. باور کردنی نیست. راستش دقیقا حرفت، حرف مفته! باید از همون گدای بی خانمان در مورد سرما سوال بپرسیم. برای تو یکی دو درجه سرد تر شدن فرقی نداره! سرمای وحشتناک بی معنیه! حتی وقتایی که بیرون میری بالاخره به یه جای گرم میری، نهایتا هم به خونه ای بر میگردی که از زور گرماش حتی کاپشن و کلاه و ژاکت هم آزارت میده! اطمینان داری به اینکه گاز هست! برق هست! ... راستی به کی اعتماد داری؟؟ میدونی در عرض چند دقیقه میشه همۀ اینا به روت قطع بشه؟؟ نه! نمی فهمی! به چیزی اطمینان کردی که واقعا مطمئن نیست... از این حرف مطمئن باش.
یه درجه سرد تر شدن رو باید از کسی بپرسی که مجبوره دو سه ساعت توی شبای زمستون کار کنه. ارزش طلوع خورشید رو باید از کسی بپرسی که قبل اذان صبح بیرون زده و مجبوره توی خیابون بچرخه و دلش له له یه ذره گرما رو می کنه! ارزش یه ذره حرارت رو باید از کسی بپرسی که هر چی شلوار و بلوز  و کلاه و کاپشن داشته و یا پیدا کرده تنش میکنه، بعدش میشینه کنار یه پوت حلبی(شایدم: پوط هلبی! نمی دونم) با آتیش زدن کاغذ و پلاستیک و مقوا و جعبه، خدا خدا می کنه که کاش امشبم باز صبح بشه... از کسی باید بپرسی که توی حاشیه شهر با آشغال برای خودش لونه درست کرده و مجبوره با نفت زمستونش رو بگذرونه...
طفلک هر کاری هم که میکنه، هر حرفی هم که بزنه، بازم بزرگـــــــ‌ترین دغدغۀ زندگیش سرماست! سرما رو اصلا نمی تونه از جلوی چشمش کنار ببره! سرما بزرگترین چیزیه که جلوی چشمش می بینه. حالا قشنگ ترین فیلم های سینمایی جهان رو جلوی چشمش بذار، حالا قشنگ ترین حرفای مزخرف دنیا رو بهش بگو، براش از شهوت بگو، از غضب بگو، از سختی و تلخی خاطراتی که دیگران دارن بگو! از هر مدل دل مشغولگی و دنیازدگی ای که اهالی دنیا باهاش غرق غفلت‌ان بگو. براش همشون کم ارزشن. چون سرما رو توی تمام وجودش حس میکنه... بزرگترین آرزوش دیدن روی نور و حرارته و خورشیده... می فهمه که به غیر از بهار هیچ گرمایی نمی تونه، سرمای وجودش رو بهبود ببخشه... «منتظر، فقط و فقط و فقط بهار می خواد.»
وقتی از چشم این افراد به سرما نگاه می کنی، می تونی تصور کنی، انتظار خورشید... انتظار بهار... یعنی چی! (من که الآن سردم شد!)
کسی که سرما رو نمی فهمه، انتظار بهار داشتنش، خیلی مسخره است!... نه؟
وقتی سرمای دنیامون رو نمیفهمیم، و با کوچکترین نور آتیشی دلمون خوشه، دیگه یاد گرمای خورشید نمی افتیم، دیگه خورشید جایی برامون نداره، اصلا اینقدر ها هم مهم نیست که بهار بشه، زمستون هم خوب میشه خوش بود!! نه؟! وقتی اوضاع سیاه بی امامی رو... با دل‌خوش‌کنک‌های فراوون دنیا میگذرونیم، نور چراغ گوشی رو کافی می‌دونیم، چطوری «انتظار» خورشید رو می تونیم بکشیم؟ وقتی نمی فهمیم؛ چشم می بندیم، به هر چیز و ناچیزی اطمینان و توکل می کنم، به هر امکانات راحتی‌ای دلخوشیم، به راحتترین نحو ممکن زندگی رو می گذرونیم، توقع چی رو از خودمون باید داشته باشیم؟  .... انتظار؟؟؟؟ ....
خدا بعضی از این سخنران هامون رو حفظ کنه، کمی تلاش می کنن تا بفهمون که «بیـــــ ـچاره! بی امامــــی! می فهـــــمی؟» ... 
آره، باید اینقدر سرما رو لمس کرد، که هیچ دغدغه ای غیر از سرمای روزگار بی ولایت رو نداشته باشیم.
آقا شرمنده ایم...
اللهم عجل لولیک الفرج

برچسب ها: انتظار ، سرمای شدید ، دغدغه انسان ، بی امام ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:32 ب.ظ

 

ایران 1400 ؟!؟!؟ یه لحظه تصور کن!؟!

یکشنبه 17 آذر 1392 03:35 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
یادش بخیر، نقل زبون بزرگترا بود:
شکر نعمت، نعمتت افزون کند، کفر نعمت از کَفَت بیرون.
این برمیگرده به آیه 7 سوره ابراهیم. بی شک در مورد هر نعمتی، این فرمول صادقه! یعنی هر نعمتی رو شکر کنی، نعمت یا حداقل خودتان را افزایش میدهند.
آیۀ قبل در مورد اینه که موسی به یادشون بیار نعمت خدا رو (... خوب چیه؟ که اینجوری خدا میخونش!) اون نعمت امنیت بود! یا به عبارتی از بین رفتن شرایط ناامنی که هر لحظه ممکن بود، بگیرن و بکشنشون و زناشون رو ببرن و ... .
به طور خاص، در مورد چنین نعمتی میگه، اگه شکر کنی زیادش میکنم ولی.... ولی اگه ازش غافل بشی، یا مهم ندونیش، یا خودت رو آوردنده نعمت بدونی یا... ، یعنی کفر نعمت بکنی، بیــــــچارت میکنم!
با چند تا دودوتا چارتا، میشه فهمید، ناامنی های عراق، سوریه، افعانستان مربوط به ایرانه! یعنی مربوط به اسلامه و تنها حکومت اسلامی هم ایرانه! ایران محور همۀ این اوضاعه! یعنی اگه همون اول ما ایرانیها دستشون می افتادیم، دیگه نیاز نداشت سراغ این طور کشورها، اینطوری بره...
یه چیز دیگه!
دیدین که چه بلاهایی سر سوری ها و... میارن؟!؟ فکر کن... یه لحظه فکر کن... خیلی از اهل تسنن هم کشتن، خیلیاشون فقط اسمشون شیعه بوده... حالا با کسانی که به ولایت پافشاری کردن،،، با کسایی که استکبار دوست داره، زنده زنده خونمون رو بمکه... با کسایی که بیشترین کینه رو نسبت بهشون دارن... با کسایی که عامل این همه هزینه اضافی شدن... چی کار میکنن؟ اگه دستشون به ما برسه چــــی کار میکنن... ؟!؟ .... تصور کردی؟؟؟...

این عکس مدتیه پس زمینه کامپیوترمه! معلومه وسط جنگه، اینقدر خسته است که نفهمیده کجا، با چه لباسی خوابیده. ولی عجب خوابی. هر لحظه ممکنه با صدای انفجار از خواب بپره. هر لحظه ممکنه بیدار بشه و ببینه دشمن بالای سرشه...
خوبه، حداقل وقتایی که فکر میکنم، وااااای که چقدر کارم سخت شده و چقدر کار روی سرم ریخته، چقدر من بدبختم،،، برای یه لحظه.. فقط یه لحظه، حال و اوضاع این رو تصور میکنم.
خدایا شکرت از این همه نعمت، بخصوص این امنیت.
خدایا حالا که اونا دارن به خاطر ما کشته میشن، نذار غافل باشیم.
اللهم عجل لولیک الفرج


برچسب ها: شکر نعمت ، تهدید ، نعمت امنیت ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:33 ب.ظ

 

سوال!

دوشنبه 11 آذر 1392 02:34 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
فقط یه سوال:::
شش ماه بعد که بخشی از تحریم ها سبک شد و بخش اعظمی از تحریم ها موند،،، ایران چی داره، تا بده، که در ازای اون بقیه تحریم ها لغو بشن؟

برچسب ها: مذاکرات هسته ای ، سوال ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:34 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 13 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...
 



در این وب

  • قالب وبلاگ