تبلیغات
مَن و... مَنـــ ـ ـ

برگی از جهل زمان

یکشنبه 14 آبان 1396 04:37 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 

توی دنیایی که مردم از فوران اطلاعات به خودشون مغرور شدند و با وجود تشویق ظاهری علم، عملا خودشان و آگاهی‌شان را نقطه عطف عالم می دانند، جهالت فوران می‌کند.

اصلا از قدیم شاعران ما، حکمای ما، عاقلان ما گفتند «آنکس که نداند و نداند که نداند…» شاید منظور این نیست که طرف چیزی نمی دونه، این ذهن توی این زمانه خالی بمون نیست… شاید منظور اینه که آن چیزی که می دانم نادرست است و به هیچ وجه به نادرستی اون شک ندارم. همینطور میشه که «در جهل مرکب، ابد الدهر بماند»

امروز یکی از مطالب قدیمی وبلاگم رو توی یه کانال تلگرام معروف دیدم. یعنی یه نفر به عنوان حرف قشنگ برام فرستاده بود. قشنگ بود. خودم خوشم اومد. دلیل نمیشه اگه چیزی رو نوشته باشی تو همونی، شاید یه حرف رو باید هزار بار برای خودت تکرار کنی…

از کنجکاوی متن رو با وبلاگ چک کردم! لغت به لغت یکی بود به جز عبارتی بیشتر داشت:

«متن از دکتر حسابی!»

ناراحت شدم. نه اینکه بگویم این دزدی است، آخر در کل وبلاگ من هم اثری از «من» نیست، اهمیتی ندارد، به نظرم اگر حرفی صحیح باشد لزومی ندارد نویسنده را با آن مقایسه کنیم یا حتی نویسنده را با آن قضاوت کنیم!

اما متاثر شدم از اینکه تاریخی که برای خودمان ساخته می شود، چقدر راحت می تواند جعلی باشد. اگر لغت به لغت چک نکرده بودم، باور می کردم. چون دکتر حسابی از بزرگان ماست و دوست داشتنی! هویت به ما می دهد. اما…

نمی دانم، می گویند دروغ بستن به ائمه روزه را باطل می کند! اما به نظرم این دروغ حتما که نباید توهین باشد. گاهی یک ماجرای خیلی خوب، یه معجزه، هرچیز… یه چیز دل‌خوش کننده رو به ائمه نسبت می دهیم، به خیال اینکه مقام ایشان رو در ذهن کوچک خودمان بزرگ کنیم… ماجرا جالب است که همین هم روزه را باطل می کند. همین.

این هم یکی از مصادیق ریز جهالت بود.

اینقدر در دنیای اطراف خودم جهالت را لمس کرده ام که گاهی فکر می کنم، شاید عقلانیت همان جهالت باشد، که جامه یکدیگر را پوشیده اند. شاید درست همین جهالت است. واژه «درست» که از زبان جاری می شود یاد کلمه «حق» می افتم و یاد کلمه «باطل». گویی این دو واژه اصیل تر باشند. سنگ محک‌شان قوی تر باشد. شاید حداقل برای آنها مصداق داریم. قرآن داریم، عترت داریم، حتما تکیه‌پذیرتر هستند.

یاد اون جوونی که از ازدواج سفید دفاع می کرد و می گفت «من کلا با محدودیت مشکل دارم» و باید می گفتم که شما با زندگی مشکل داری. ولی نمی توانستم. گوش شنوایی نبود. جام لبریز را که نمی توان پر کرد! چه بگویم! بگویم متاسفانه خدا ما رو محدود آفریده… از هر نظر! کافیه هوا بهت نرسه! غذا نرسه! چی میشی؟ یه روز آب نخوری همه چیز رو سرآب میبینی، اونوقت محدودیت رو مزخرف می دونی! جالب اینجاست که احمقانه ترین راه حل که ناشی از ابتدایی ترین تمایلات است را انتخاب می کنند و حرف از آزادی می زنند… خوب گوسفند هم وقتی گرسته است ساده ترین انتخاب رو می کنه! یاد اون دلی افتادم که با دیدن یه تیکه تکنولوژی لرزید و همه چیز رو اون دید… جالبه وقتی بهش رسید انگار کمه! تو که دنیات اون گوشی گرون بود، الآن چی شده؟ تسلیم مسخره ترین میل باطل میشی و دم از آزادی می زنی. هر چند آزادی رو در بند بلند مرتبه ترین تمایلات و بند ها کنیم، آزادترین خواهیم بود. آزاد محض داتا در این دنیا نداریم! اما آزاد ترین…

خدایا، پناه به تو از بزرگترین دشمنم: خودم! پناه به تو از راحت طلبی و باطل طلبی… پناه به تو از همه چیز به جز خودت و آنچه تسلیم توست… پناه بر تو. ای بزرگوار، ای مهربان ترین مهربان


برچسب ها: جهل ، زندگی ، دروغ ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آبان 1396 04:44 ق.ظ

 

تمام منطق‌های بی منطق

دوشنبه 3 مهر 1396 04:25 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 

دزدی چاقو کشید و مرد در مواجهه با خطر، چماق خود را بیرون آورد.

دزد که انگار اوضاع را علیه خودش دید با تهدید گفت: «من پول شما رو نمی‌خوام، هیچی از شما نمی‌خوام، فقط چماق شما رو نیاز دارم، حاضرم بهای آن را هر چقدر هم که باشد بپردازم...». مرد نپذیرفت. دزد عصبانی شد و گفت اگر چاقو را نفروشی، همان کاری که با بقیه کردم را با شما انجام می‌دهم و همه چیزت را می‌دزدم، خودت را هم زخمی می‌کنم. اطرافیان گفتند ارزش درگیر شدن را ندارد، چماق را بفروش، او چاقو دارد می تواند صدمه بزند و دزدی کند، تازه، پول خوبی هم که بابت چماق پیشنهاد داده، بپذیر، «عقل حکم می‌کند

مرد حرف ها را منطقی دید. استدلال‌ها را قبول کرد. چماق را فروخت. پول چماق را گرفت.

حالا که دزد قصه ما هم چماق داشت و هم چاقو، دوباره دزد شد و گفت الان می‌خواهم از شما دزدی کنم. یا با دست خودت همه چیز را می‌دهی، یا تو را می‌کشم. مرد که دیگر امیدی برای دفاع از خود نداشت، «عقل» هم حکم می‌کرد دیگر ارزش و توان درگیر شدن نیست. بدون درگیری همه چیزش را به دزد واگذار کرد. دزد همه چیز را گرفت و آرام آرام از آنجا دور شد.

مرد در حالی که به پول های چماق فروخته شده‌اش در دست دزد نگاه می کرد، به حماقت خود در برابر منطقِ درستِ حرف‌هایِ اطرافیان می‌اندیشد و «عقل» را برای خود مرور می‌کرد.


پ ن ۱: صحت عقل را چه چیزی تایید می‌کند؟! شاید در همین عبارت خلاصه شود: کلام خدا و دستور ولی خدا!

پ ن ۲: وای از اصرار بر برجام‌ها




آخرین ویرایش: دوشنبه 3 مهر 1396 05:07 ب.ظ

 

دوست‌داشتنی‌های بی‌وفا

یکشنبه 22 مرداد 1396 12:56 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 

با دقت همه جا رو وارسی می کنم، نکنه چیزی جا بمونه. حتی شده از تک تک مکان و افراد عکس می‌گیرم، تا شاید بخشی از اون روزها رو با خودم ببرم، تا جایی که می تونم همه چیز بردنیم رو با خودم می‌برم. ناراحت میشم بعضی چیزا رو نباید ببرم. من به این بالشت و‌ پتو انس گرفتم. یک سال میشه که همراهمه.

نه اینکه دوران خوشی بوده باشه، اتفاقا سختی‌ها و ناراحتی هاش خیلی بیشتر بود، ماجرا وابستگی به جاییه که احتمالا هیچ وقت اونجا بر نمی‌گردم.

آره فرقش با دفعات قبل که می رفتم مرخصی همینه: می‌دونم دیگه بر نمی‌گردم. مگه چه فرقی کرده! حالا دفعات قبل وقتی نصف وسایلت توی خوابگاه مونده بود لَنگ می‌موندی؟ بالاخره چیزی نبود که جایگزین نداشته باشه، مهم ها هم هر بار خودت می بردی.

حالا که داری این جایی رو خیلی وقتا آرزوی ترک کردنش رو داشتی ترک می‌کنی، چرا اینقدر دوست داری نری!

همه میگن برو، زودتر برو، جای خوب بیرونه، من وابسته شدم. تازه آخر کاری می خوام همه چیز رو با خودم ببرم. آخه دیگه این رفیقام هم اینطور که اینجا بودیم نخواهند بود.

دل کندم و تمومش کردم و خارج شدم.

خوشحالم دارم میرم.

امروز وقت رفتن دوباره خیلی دقت کردم از اتاق چیزی جا نگذارم، چند بار نگاه کرده باز هم نگران بودم.

اگه به چیزای که داری علاقه داشته باشیم وقتی جا موندن یه خودکار هم الان برات اهمیت داره و ناراحت کننده است.

حالا مهمترین سرمایه های زندگیت چی!!؟

روز مرگ رو حساب کن، همه چیز رو باید بذاری بری. همه چیز که خودت به دست آورده بودی، حقت بود، باهاشون خاطره داشتی، وابسته‌شون شده بودی، بزرگترین دستاورد هات بودن.

راستی چرا همه رو قبل رفتن حواله نکردی به جای که داری میری، دیگه می دونستی هنوز اون سرمایه اصلی ات رو داری هنوز...

یه باور که میگه آقا جان جایی که داری میری همه چیزای لازم رو‌ داره، بهتر ار اینا اونجا هست... ولی بازم میگم نمیشه چیزای خودمم باشه؟

نه، وابستگی مانع زندگیه.

فکر کن داری دل می کَنی و میری یه کشور دور. چند ساله داری برای یه معتمد پول حواله می کنی و میگی اون چیزا رو برام آماده کن، اومدم نیاز دارم. بهترینش هم آماده میکنه. ولی چیزی که اینجا دوستش داشتی رو نمی تونی ببری. اصلا چرا دوستش داری؟ مفیده برات؟ کاربردیه؟ نیاز نداری دیگه... تموم. باور کن.

اگه باور نکنی باعث نمیشه بتونی با خودت داشته هات رو ببری، باعث میشه اذیت بشی، همین. فکر کن رفتی هتلی با لوکس ترین تجهیزات، دلت برای لیوانت تنگ بشه و غصهٔ نبود موبایل خودت رو بخوری... به چه دردت می خوره؟ فقط وابسته ام.

زندگی گذاشتن و رفتنه.

زندگی ساختن یه دنیای دیگه با حواله هاییه که میفرستی، باید نگران اونا باشی. فکر کن هیچی نداری، شهر به شهر، هتل به هتل داری سفر می کنی، خرج یکی دیگه... لباس و پتو و لپتاپ و هیچی مال خودت نیست و تا می تونی اجازه داری استفاده کنی، اما مال تو نیست، نمی بری. مگر چیزای که قبلا فرستادی و به کارت میاد. هر چیز رو نمیشه فرستاد، چیزی رپ که نمیشه فرستاد و با خود برد نباید وابسته اش شد!

اینجا ست که «مالک همه چیز خداست» دل آدم رو قرص می کنه، روشن میکنه که چطور درست فکر کنه.

به فکر اونروز باش و لارج زندگی کن که راحت بذاری و بری. آزادِ آزاد.


برچسب ها: یاد مرگ ، خوابگاه ، وابستگی ، زندگی ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 3 مهر 1396 05:03 ب.ظ

 

اکنون

شنبه 23 مرداد 1395 06:40 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم.  در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم.  تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم انگار تمام بی‌حوصلگی‌مان تقصیر غروب جمعه است و بس!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ لحظات ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ: ﻣﺪﺭﺳﻪ.. ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .. ﮐﺎﺭ...
ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ بردن ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ! ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ...
کاش لذت بردن از لحظه‌های بازگشت ناپذیر زندگیمان را بهتر یاد می گرفتیم!

آخرین ویرایش: یکشنبه 24 مرداد 1395 09:21 ب.ظ

 

تنهایی

چهارشنبه 20 مرداد 1395 09:48 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
خدایا تنهایی سخته ...  احساس تنهایی ویرانگره، راحت افسرده میشی، راحت به آخر خط میرسی. اصلا گاهی کاری میکنه که انگار توی عمق 4 متری آب داری دست و پا میزنی؛ پر از احساس خفگی؛ احساس فشار تا حد شکستن استخوان؛ احساس بی کس بودن؛ اما تو که رفیق بی رفیقانی... بودن با تو آدم رو از تنهایی در میاره... راحت  و آزاد میکنه. چقدر خوب... با تو تنهایی، وجود خارجی نداره. اصلا این تنهایی دیگه تنهایی نیست.
این لحظه...، توی این اوج بی‌کسی و تنهایی ظاهری، چشمم باز میشه. انگار می فهمم که حتی اگه همه رو داشته باشم ولی تو رو نداشته باشم، خیلی سخته... خیلی خیلی سخت تر از الآن من. اما چه بد... تا کمی اطراف شلوغ میشه، تا کمی از نظر آمار «غیرتنها» میشم، و گاهی خدا رو دوباره «تنها!» میذارم، این چشم ظاهر و دل ساده‌لوح راحت غافل میشه؛ ساده از کنار این تنها بودن میگذره... نه افسردگی میگیره، نه دلش میشکنه. نه حتی میگه «آخ که بی‌خدا چقدر تنهام» ... انگار نه انگار.
ای رفیق بی رفیقان... رفیق‌داران رو با رفیقانش تنها نگذار....
رفیق بی  رفیقان

برچسب ها: تنهایی ، آرامش ،
آخرین ویرایش: جمعه 22 مرداد 1395 07:55 ب.ظ

 

شجاعت بچگانه

چهارشنبه 25 فروردین 1395 05:53 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
بچه شجاع
1- بچه ها تا وقتی که خیلی چیزا یاد بگیرن در بعضی مسائل خیلی شجاع هستن. کوچولوهایی رو دیدم که بدون ترس دستشون رو به سمت آتیش می‌کنن یا از اینکه جلوشون رو بگیری که بدنه چاقو رو بگیرن، حسابی ناراحت بشن و گریه راه بندازن.
2- یه حدیثی هست که میگه غذا خوردن جزئی از عمر انسان حساب نمیشه، با خیال راحت و با آرامش غذاتون رو بجوید و به فکر سلامتی‌تون باشید.
3- گزینه 1 و 2 به هم ربط دارند...
در مورد اینکه غذا خوردن از عمر حساب نمیشه حرفای مختلفی هست، یکی از اونها اینه که «در قیامت، از زمان غذا خوردن خیلی حساب کتاب نمی‌کنن و زیاد گیر نمیدن» وقتی یه کم بیشتر دقت می کنی، می فهمی که خیلی حرف سنگینیه! آدم به خودش میاد. یعنی هر لحظه از عمر رو باید جواب پس بدی... یعنی این که من الان دارم تایپ می کنم، باید جواب پس بدم که چرا این کار رو میکنی؟ هدفت چیه؟ نیتت چیه؟ به فکر بدن و چشمت بودی که اذیت نشن؟ کار بهتر از این نبود که الآن انجام بدی؟ شکرگذار بودی که امکانات در اختیارت بوده؟ الآن می‌دونی خیلیا فقیرنبرای انسان‌ها چی کار کردی؟ الآن چطوری حق امام رو ادا کردی؟ الآن اصلا خدا رو خدا می‌دونستی؟ از این کار تو پدر و مادرت راضی هستن؟ و خیلی سوالای باربط و کم‌ربط و حتی بی ربط دیگه...
وای خدای من.. فقط همین لحظه؟ این همه سوال؟ اینجوری که چندین برابر عمرم باید جواب ندونم کاری هام رو پس بدم؟
حالا فکر کنم ربط گزینه های 1 و 2 روشن تر شد... ما خیلی خیلی شجاع هستیم. خیلی... چنین خطری رو پیش رو داریم و انگار نه انگار... کلی موضوع ساده‌لوحانه هست که ما شدیدا بهش دقت می کنیم و براش تلاش می‌کنیم... اما این موضوع رو شجاعانه غافل میشیم و از کنارش میگذریم.
وقتی مدیر، پدر و ... چند تا سوال می پرسن، که مثلا «امروز چی کردی؟» گاهی چنان عصبانی و آشفته میشیم که گفتن نداره، حالا اون زمان که دیگه عصبانیتمون فقط به خودمون برمیگرده و چاره ای جز جواب دادن نداریم... وای که اون موقع می خوایم چی کار کنیم...

خدا همیشه راهکارهای راحتی به ما داده... مثلا گفته: «وضعیت خودتون رو دائم محاسبه کنید تا برایتان محاسبه نکنند» همین... اینکه فقط شبی چند دقیقه با خودت خلوت کنی و بگی امروز چی کردم و چی نکردم؟ چرا اونجوری شد؟ نیتم چی بود؟ چرا فلان کار رو کردم؟ برای کارهای خوبت خدا رو شکر کنی و برای بد ها استغفار کنی... به همین سادگی با صرف چند دقیقه از 1440 دقیقه روزانه، عذابی به مدت چندین برابر عمر رو کم کنیم.

جالبه همیشه همین کار ساده رو سخت میبینیم و شجاعانه به استقبال حساب و کتاب اون دنیا میریم...

خدایا من رو به خودم واگذار نکن...
برچسب ها: شجاعت بچگانه ، محاسبه عمر ، محاسبه و مراقبه ، حساب کتاب قیامت ،
آخرین ویرایش: شنبه 22 خرداد 1395 04:36 ب.ظ

 

دانستن و داشتن

پنجشنبه 19 فروردین 1395 02:52 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 

داستان کوتاهی زیبا خونده بودم:
«توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
خواندم سه عمودی
یکی گفت : بلند بگو
گفتم : یک کلمه سه حرفیه
ازهمه چیز برتر است
حاجی گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه
گفتم: حاجی اینها نمیشه
گفت: پس بنویس مال
گفتم: بازم نمیشه
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه
مادر بزرگ گفت:
مادرجان، "عمر" است.
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
دیگری خندید و گفت: وام
یکی از آن وسط بلندگفت: وقت
خنده تلخی کردم و گفتم: نه
اما فهمیدم
تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی
حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !
هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم
شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش
کشاورزبگوید: برف
  لال بگوید: حرف
ناشنوا بگوید: صدا
نابینا بگوید: نور
و من هنوز در فکرم
که چرا کسی نگفت:
 "   خدا     "  »

داستان خیلی زیبا بود. به نظر میرسه که نویسنده ذهن لطیفی داره... نکته بینی خاصی در متن موج میزنه. احتمالا نویسنده ذهن زیبایی داره... حاج آقا پناهیان میگفت ارزش انسان ها رو میشه به نوع «یاد» اونا سنجید... مثلا کسی که آب می بینه یاد امام حسین (ع) میوفته مطمئنا با کسی که از کنار شیر آب باز بی‌تفاوت عبور می‌کنه خیلی فرق داره.
داستان فوق العاده تاثیر گذار بود. اما جایی بیشترین تاثیرش رو برای من داشت که نوشته بود : «نویسنده - صادق هدایت» ... شاید خودش فکرش رو هم نمی‌کرد که در نهایت به جایگاهی که ما میشناسیمش برسه. شاید نه، در حالی که جایگاهش در خودکشی جمع میشد این متن رو نوشته باشه. شاید هم اصلا این متن اون نباشه... نکته مهمی که هست اینه هرچی باشه، انسان با دانستنی هاش ارزش گذاری نمیشه، با داشتنی هاشه که ارزش پیدا می کنه. هر چقدر هم بتونی متن های زیبا بنویسی و بخونی و لذت ببری و «مثلا» تاثیر بگیری، باز چیزی که مهمه داشته‌های توئه، نوع عملکرد توئه، نه صرفا چیزایی که می‌تونی به زبون بیاری...

افقخدایا پناه میبرم به تو از عاقبت به شری، هر طور هم که زندگی کنم، هرچیزی هم که دیگران در مورد من فکر کنن، عاقبت به خیر شدن نکته‌ایه که غفلت از اون همه چیز من رو خراب میکنه، همه چیزم رو... پناه بر تو.

برچسب ها: متن زیبا ، دانستن و داشتن ، عاقبت به خیری ، نوع یادآوری ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 فروردین 1395 03:01 ب.ظ

 

فـ ـ ـ ـطـ ـ ـ ـر ت

پنجشنبه 12 دی 1392 07:52 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
عجب صحنه ای بود. دختر کوچولو تقریبا یه ساله بود. یه چیزی شد مادرش از دستش ناراحت شد و دعواش کرد! بچه بغض کرد و سریع بغضش ترکید و صدای گریه اش بلند شد. توی این اوضاع ناهنجار، رفت بغل مامان‌اش سرشو گذاشت رو شونه اش و به گریه کردنش ادامه داد!
آخه یکی نیست به این کوچولو بگه که عامل ناراحتی و گریه ات همین مادرت بوده... حالا میری پیشش تا بهش پناه ببری!؟
طفلکی حق داره. فطرتش بهش گفته! مهربان تر از اون پیدا نمی‌کنی، پناهگاه بهتر از آغوش اون پیدا نمی‌کنی... و البته چقدرم این فطرت دقیق نشونه گرفته!
داستانی بود! بچه گریه میکرد، مادر منت میکشید و دلداری میداد، ما هم مرده بودیم از خنده! صحنه آخر لطافت بود!
فطرت اگه سالم باشه اینجوریه! هر گناهی که کردی، باید به خاطر ترس از عدالت خدا وحشت‌زده باشی. حالا با چی می خوای خودت رو آروم کنی؟ پناهگاهی به بزرگی رحمانیت خدا...
امان از فطرتی که تیره میشه! از کار میفته! برای آرامشش پناه میبره به غفلت از خدا! پناه میبره به غفلت از خودش و کارهایی که کرده و چیزی که هست! یکسره هدفون توی گوشش! تا میتونه فیلم و سریال و ... ! وبگردی! ولگردی! گذران هرجوری عمر! آخه چرا؟ طرف دنبال یه جو آسایش و شادی میگرده! غفلت نباشه سرسام میگیره!
آخ اگه این فطرت زنده بود... خوب میدونست برای شادی و آرامش و آسایش، باید کجا بره و چیکار کنه!

برچسب ها: فطرت ، مهربانترین ، پناهگاه ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1394 04:22 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 12 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...
 



در این وب

  • قالب وبلاگ